سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 

اشک شفق

 
 

دل نوشته ها و سروده های علی اسماعیلی وردنچانی

 
 

آرشیو مطالب

حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) (75)

حضرت امیر الموءمنین علی (علیه السلام) (154)

حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) (89)

حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام ) (27)

حضرت امام حسین (علیه السلام ) (139)

حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) (5)

حضرت امام محمدباقر(علیه السلام) (11)

حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) (22)

حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام) (9)

حضرت امام رضا(علیه السلام ) (41)

حضرت امام محمد تقی(علیه السلام) (14)

حضرت امام علی النقی(علیه السلام) (7)

حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام) (16)

حضرت ولی عصر(عج الله تعالی فرجه) (199)

اصحاب و یاران حضرت امام حسین (علیه السلام) (118)

سروده های دیگر (109)

 
 

پیوند های روزانه

کانال تلگرام اشک شفق

 

خبرنامه

   
 
 

امکانات جانبی

پیام‌رسان
نقشه سایت
اوقات شرعی
RSS 2.0

 

 

دانشنامه مهدویت

لوگو دوستان

 

آمار وبلاگ

کل بازدید : 560671
بازدید امروز :15
بازدید دیروز : 137
تعداد کل پست ها : 1039

 

نغمه های عاشقانه

باز باران
غمگنانه
با غم و درد فراوان
از دو چشمم شد روانه 
در میان دشت و صحرا
ایستاده
درگذرها
از دو چشم رهگذرها 
سیل خون گردیده جاری
دل پر از غم
کودکان آشفته گیسو
باز هردم
می دوند این سو و آن سو
می خورد بر صورت و سر
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
گشته نیلی
یادم آرد روز باران 
گردش یک روز دیرین
زار و غمگین
روی شن های بیابان
پا برهنه می دویدم
دور می گشتم ز خیمه
دل پر از غم
نرم و نازک
سینه مالامال غصه 
در لب شط
از برای آل طه
قحطی آب گوارا بود اما...
هم پرنده
هم خزنده
هم چرنده
جملگی سیراب بودند
آسمان آبی چو دریا
یک دو ابر اینجا و آنجا
در دل من 
غصه ها بودند خرمن
بوی صحرا
تازه و تر
جای باران خون سرها
دشت را 
نمناک کرده
آری از خون شهیدان
از رگ و پیشانی و سر...
می شنیدم من ز دشمن 
گه سخن های گزنده
بسته بر دستان طنابی
بر سر نی ها نمایان 
چهره ها شمس درخشان
آفتابی
قافله درمانده، خسته
از جفا و ظلم دشمن
زخم غم در دل نشسته
دم به دم در شور و غوغا
خاک صحرا با نوایی غمگنانه
زیر پاهای یتیمان
همنوا با خار و خاشاک بیابان
بود نالان
چشم ها چون چشمه ها لبریز خون بود
از سری نی رهنمایی 
شیعه را سوی سعادت رهنمون بود
با دو پای کودکانه
می دویدم روی شن ها
پیش رویم
بر سر نی راس بابا
می شنیدم من ز عمه
داستان های نهانی 
رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا
بود آزار و ستمها
غصه ها و رنج و غمها
با غم و درد فراوان 
دیده گریان، مو پریشان
در غل و زنجیر اعدا
مثل مرغی تیر خورده
زخمی و افسرده، بی جان
اندک اندک، رفته رفته
ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
ابر چشم جمله اطفال پریشان
ریخت باران، ریخت باران
خاک از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
سیل خون از چشم یاران
شد روان در دشت و صحرا
برق زد شمشیر بران
پاره پیکرهای عریان 
روی خاک کربلا بود
دشمن دیوانه غرّان
سخت می زد کودکان را...
روی نیزه راس قاری
از میانه، از کرانه
با نوایی عاشقانه
نغمه سرداد
«اَم حسبت انّ اصحاب الکهف والرقیم
کانو من آیاتنا عجبا»
زلف طفلی را دوباره
شانه می زد دست عمه
ضربه ی سیلی دشمن
صورتش را کرده نیلی
بار دیگر پای نیزه
خیمه ی غم گشت بر پا
وای من در خیمه غم
ندبه ها می خواند زهرا(س)
بس غم افزا بود صحرا
دشت غمها بود صحرا
بود در دستان دشمن تازیانه
چهره های کودکان از ضرب سیلی پر نشانه
گر چه سخت است این بلاها و مصایب
گفت زینب(س):
غیر زیبایی ندیدم 
بشنو از من کودک من 
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره، خواه روشن
با ولای حیدر(ع) و در سایه قران و ایمان
هست زیبا هست زیبا 
هست زیبا



شنبه 99 شهریور 1 | نظر بدهید

 

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin