سفارش تبلیغ
صبا

اشک شفق

روانه سوی شام است کاروان آهسته آهسته
و جاری اشک چشم کودکان آهسته آهسته

اگر چه شد بخیل آن روز دریای فرات اما
ز چشمش خون روان بود آسمان آهسته آهسته

حرامی حمله ور بود و حرم می سوخت در آتش
به نی می کرد سرها ساربان آهسته آهسته

عدو می زد یتیمان را به کعب نیزه و شمشیر
و می آمد ندای الامان آهسته آهسته

به راس نیزه ها می خورد سنگ کینه بر سرها
و جاری خون ز چشم بانوان آهسته آهسته

نمی دانم چه حالی داشت زینب(س) آن زمان وقتی
که می خوردی به دندان خیزران آهسته آهسته

گذشت سالها هر گز نخواهد کاست از این غم
که این غم هست در دل جاودان آهسته آهسته

بیاید عاقبت از راه روزی حضرت قائم(عج)
بگیرد انتقام از دشمنان آهسته آهسته



نوشته شده در پنج شنبه 92 آذر 14ساعت ساعت 7:39 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

سر مایه من است فقط اشک دیده ام
با اشک دیده جنت رضوان خریده ام

هر بار ریخت قطره اشکی ز چشم من
طعم بهشت و جنت رضوان چشیده ام

هر کس سپرده دل به کسی در جهان ولی
حب حسین(ع) و آل محمد(ص) گزیده ام

بر راس نیزه خواند چو آیات وحی را
صوت حجاز و نغمه ی او را شنیده ام

طعنم مزن که از چه زنم دست غم به سر
بگذار راحتم به خدا داغ دیده ام

نام حسین(ع) برده دل از من قسم به عشق
تا کربلا به پای پیاده دویده ام

مولای ماست کشته ی باران اشکها
من نیز قطره ام که به پایش چکیده ام

چون قصد ماست همنشینی با آل مصطفی(ص)
یارب تو را سپاس به مقصد رسیده ام



نوشته شده در چهارشنبه 92 آذر 13ساعت ساعت 7:41 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

غم آن شب با دل زینب(س) عجین بود
و زینب(س) با غم عالم قرین بود

در آن شام سیاه و سرد و تاریک
غمی سنگین تر اما در کمین بود

ز چشم آسمان خونابه می ریخت
بر آن پیکر که عریان بر زمین بود

یکی تیر سه شعبه در گلو داشت
نشان تیر دیگر هم جبین بود

عزای اشرف اولاد آدم
به پا در جنت و خلد برین بود

همه اوراق قران پاره پاره 
بله معنای دینداری چنین بود

به راس نیزه ها هفتاد و دو سر
به پای نیزه ها جمعی غمین بود  

هر آنچه دید زینب (س) بود زیبا
و این معنای ایمان و یقین بود

نشد ترکش نماز شب در آن شب
چو او دخت امیر المومنین(ع) بود



نوشته شده در یکشنبه 92 آذر 10ساعت ساعت 9:26 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

چشم من از جمال تو روشن، ای سر ماه منظر بابا
شد خرابه ز مقدمت گلشن، گل زیبای احمر بابا

خوب کردی که آمدی پیشم، دیدگانم در آرزویت بود
تو بگو با من ای سر خونین، پس کجا مانده پیکر بابا

هر زمانی گرفتم از تو سراغ، عمه میگفت در سفر هستی
آمدی تو به پای سر از بس، داشتی شوق دختر بابا

از غم خشگی لب اصغر، روز و شب غصه دار و غمگینم
جان بابا بگو که آیا شد ، سیر از آب اصغر بابا

از فراق برادرم اکبر، سخت دلتنگ و بی قرارم من
ای پدر جان تو آمدی پیشم، پس کجا رفته اکبر بابا

عموی مهربان من عباس، رفت تا آورد برایم آب
تشنه کام وفای او هستم، گو بیا ماه احمر بابا

عمه جانم که اسوه صبر است،سر خود را به چوب محمل زد
ای پدرجان بگو چه بشنیده،عمه جانم ز حنجر بابا

ای پدرجان خوش آمدی به برم، جان ناقابلم فدای تو باد
سر فرود آر تا که بوسه زنم، به روی ماه انور بابا



نوشته شده در شنبه 92 آذر 9ساعت ساعت 8:51 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

کسی نگفت به زینب (س) مکن سیاه به سر
مکن تو عالم امکان ز گریه زیر و زبر

تو را خدای دهد صبر در غم عباس(ع)
چه سخت بود ترا داغ قاسم(ع) و اکبر(ع)

ز بعد مرگ حسن(ع) دل به قاسمش دادی
مریز در غم قاسم تو خاک غم بر سر

مریز اشگ بصر را به صفحه ی رخسار
که نیست صبر و تحمل رقیه را دیگر

به راس نیزه بدیدی سر برادر را
سری ز خون گلو مثل لاله ی احمر

زدی چو بوسه به رگهای  سرخ ببریده
کشید ناله ی از دل امام دین حیدر (ع)

اگر چه تشنه حسینت شهید شد بانو
شده است سیر لب او ز چشمه ی کوثر

خدا ببخش گناه خزان به روز جزا
به حق ساقی کوثر به حق پیغمبر

شعر از پدرم علیار اسماعیلی
 متخلص به خزان

سروده شده در سال 1346



نوشته شده در یکشنبه 92 آذر 3ساعت ساعت 2:4 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

 

چشمم به راه مانده بیا دیگر از سفر
بی صبر و بی قرار توگردیده ام پدر

بابا ببین پر آبله گردیده پای من
سوغات بهر دختر خود کفش نو بخر

پیراهن تنت ز چه رو پاره پاره است
بابا بپوش پیرهنی تازه را ببر

عمه نماز نیمه شبش را نشسته خواند
گویا که داشت از غم یاران تو خبر

بابای من سرت سفر عشق می رود
گاهی به راس نیزه و گاهی به طشت زر

بابا شتاب کن که دلم تنگ روی تُست
بشتاب جان من تو پدر جان به پای سر

فردا نماز صبح تویی مقتدای ما
در انتظار روی تو هستیم تا سحر...



نوشته شده در پنج شنبه 92 آبان 30ساعت ساعت 12:23 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

ای دختر زهرا(س) و علی(ع) ، جان دو چشمت
هستی به فدای تو و ایمان دو چشمت

از ابر دوچشم تو دو صد رود روان است
دریاست نَمی از یم باران دو چشمت

بر راس نی و نای تلاوتگر قران
یک معجزه از قاری قران دو چشمت

می سوخت خیام حرم از شعله ی بیداد
وز داغ عزیزان دل سوزان دو چشمت

درگوشه ی ویرانه ، یتیمان و اسیران
بگرفته همه دست به دامان دو چشمت

آن لحظه که عباس(ع)نگون شد ز سر زین
صد رود روان گشت ز طغیان دو چشمت

ای شیر زن ای اسوه ی ایمان و صبوری
قربان تو و شام غریـبان دو چشمت

 



نوشته شده در سه شنبه 92 آبان 28ساعت ساعت 7:9 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

تا دیده بستی به رویم ، تاریک شد دیده گانم
تا دستت از پیکر افتاد ، از کف برون شد توانم

میر و علمدارم تو بودی ، ماه شب تارم تو بودی
رفتی و با رفتن تو ، تاریک شد آسمانم

یار یتیمان تو بودی ، سقای طفلان تو بودی
تو می خوری غوطه در خون ، دیده به ره کـودکانم

ای شیر مرد ای دلاور ، ای دیـن حق را تو یاور
افتاده ای غرقه در خون ، هرگز نبود این گمانم

بگذار تا چشمهای خورشیدی ات را ببینم
حالا که رفتی ز دستم ، ای یاور مهربانم

وقتی تو رفتی زدستم ، من دست از جان بشستم
آر برایم تو بودی ، جان بلکه بهتر زجانم

برگو چگونه برم من ، نعش تو را سوی  خیمه
تو پیکرت قطعه قطعه ، من نیست در تن توانم



نوشته شده در سه شنبه 92 آبان 21ساعت ساعت 12:58 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

در کنج خرابه به گمانم خبری هست
یک دخترکی چشم به راه پدری هست

از گونه ی نیلی و دو چشم پر خونش
پیداست که او منتظر منتظری هست

آورد عدو یک طبقی در بر دختر
انگار که در آن سر همچون قمری هست

بگشود طبق دخترک و دید که در آن
آغشته به خاکستر و خون وای سری هست

از بهر پذیرایی از آن سر خونین
در دیده دختر چه خوش اشک بصری هست

یاد آور غصب فدک و قصه مادر
رخساره ی نیلی و کمانی کمری هست

کمتر تو بسوزان ز غمت خاطر بابا
آخر به برت عمه خونین جگری هست



نوشته شده در یکشنبه 91 آذر 26ساعت ساعت 9:6 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر

دیشب ز داغ زینب کبری(س) گریستم
چون مرغ پر شکسته ی تنها گریستم

با یاد کربلا و زینب(س) و داغ و مصیبتش
در لابلای نیزه و سرها گریستم

اشکم به یاد زینب کبری(س) روانه بود
یک زن میان لشکر اعدا گریستم

او زینب(س) است و کوه مصیبت به دوش اوست
با یاد آن مصیبت عظمی گریستم

گفتم که تسلیت دهمش وقت گفتنم
بغضم شکست و من همه شب را گریستم

دریای غم به سینه ی زینب(س) نشسته بود
یک قطره اش شنیدم و دریا گریستم

بار سفر ببست و به جنت مقیم شد
با یاد غصه هاش من اما گریستم



نوشته شده در چهارشنبه 91 خرداد 17ساعت ساعت 8:37 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin