سفارش تبلیغ
صبا
 

اشک شفق

 
 

 
 
علی اسماعیلی وردنجانی
علی اسماعیلی وردنجانی

دلنوشته های علی اسماعیلی وردنجانی در مدح و منقبت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام
ali.esmaeeli11@chmail.ir

 

 

پیوند ها

پایگاه جامع عاشورا

ابزار و قالب وبلاگ

دانلود ابتهال،تلاوت، مداحی، دعا

کانال تلگرام اشک شفق

 

مطالب اخیر

رباعی های ناب

 

آرشیو مطالب

حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) (60)

حضرت امیر الموءمنین علی (علیه السلام) (126)

حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) (75)

حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام ) (21)

حضرت امام حسین (علیه السلام ) (108)

حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) (2)

حضرت امام محمدباقر(علیه السلام) (7)

حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) (13)

حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام) (4)

حضرت امام رضا(علیه السلام ) (34)

حضرت امام محمد تقی(علیه السلام) (8)

حضرت امام علی النقی(علیه السلام) (3)

حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام) (12)

حضرت ولی عصر(عج الله تعالی فرجه) (145)

اصحاب و یاران حضرت امام حسین (علیه السلام) (92)

سروده های دیگر (72)

 
 

پیوند های روزانه

کانال تلگرام اشک شفق

 

خبرنامه

   
 
 

امکانات جانبی

پیام‌رسان
نقشه سایت
اوقات شرعی
RSS 2.0

 

 

دانشنامه مهدویت

لوگو دوستان

 

آمار وبلاگ

کل بازدید : 399043
بازدید امروز :83
بازدید دیروز : 133
تعداد کل پست ها : 783

 

عقیده

من زینبم که داغ برادر چشیده ام
بار غم جدایی او را کشیده ام

هم دیده ام که سر زقفایش بریده اند
هم راس خون چکان به روی نیزه دیده ام

دنبال کودکان به روی خارهای دشت
آسیمه سر به پای برهنه دویده ا م

از کربلا به کوفه و از کوفه تا به شام
من طعنه ها و زخم زبانها شنیده ام

از من مخواه تا که بگویم چها گذشت
گویاست شرح قصه ز رنگ پریده ام

سروی شکسته سر به روی نیزه بود و من
پایین نیزه از غم او قد خمیده ام

پژمرده گشت باغ گلم یک به یک ولی
یک ذره نیز سست نگشته عقیده ام

راضی است چون خدا به خداوندیش قسم
در راه دوست این همه غم را خریده ام



دوشنبه 92 آبان 27 | نظر بدهید

 

قصه ی ما به \سر\ رسید

سوخت چو خیمه های ما، قصه ی ما به "سر" رسید
خیمه ی غصه شد به پا، قصه ی ما به "سر" رسید

خون چکد از دوچشم من از غم بی برادری
به نینوای پر نوا، قصه ی ما به "سر" رسید

نیزه به دشت کربلا منبر قاری ام شده
قاری من چه خوش صدا، قصه ی ما به "سر" رسید

نسیم باد می دهد تکان دو زلف یار را
صحنه شده چه با صفا، قصه ی ما به "سر" رسید

گاه به کنج ان تنور گاه به روی نیزه ای
تا که شدی ز تن جدا، قصه ی ما به "سر" رسید

همسفر تو بوده ام شهر به شهر و کو به کو
وای من از شام بلا، قصه ی ما به "سر" رسید

طاقت من طاق شد و قامت من زغم خمید
شکستی از سنگ جفا، قصه ی ما به "سر" رسید

بگو چگونه راس نی تو را نظاره ات کنم
که نیست طاقتی مرا، قصه ی ما به "سر" رسید

تیره و تار شد جهان در دل شیعیان فغان
ز ماجرای کربلا، قصه ی ما به "سر" رسید

برای بوسه بر لبت دخترکت به پای نی
 لبش به مثل غنچه وا، قصه ی ما به "سر" رسید

مادرمان امانتی تو را به من سپرده است
چگونه پس دهم تو را، قصه ی ما به "سر" رسید

ای سر رفته روی نی ، نگاه کن مرا ز پی
ببین فتاده ام ز پا، قصه ی ما به "سر" رسید

تو مهربان برادرم برو به پیش مادرم
بگو کند مرا دعا، قصه ی ما به "سر" رسید



سه شنبه 92 آبان 21 | نظر بدهید

 

تجلی ایمان

اوراق پاره پاره ی قران حسین(ع) من
بالای نی تجلی ایمان حسین(ع) من

ای قلب شیعیان جهان داغدار تو
وی قدسیان ز داغ تو نالان حسین(ع) من

رخت سیاه بر تن عالم شد از غمت
پیر و جوان برای تو گریان حسین(ع) من

زان آتشی که سوخت خیام حریم تو
سوزد قلوب خیل جوانان حسین(ع) من

ماهی در آب و مرغ هوا هم عزای تو
در ماتم اند و شیون و افغان حسین(ع) من

آویخت کهنه پیرهنت را به عرش حق
افلاکیان ز داغ تو سوزان حسین(ع) من

چشم پر آب و حال پریشان ما ببین
یک دم نظر به حال پریشان حسین(ع) من



دوشنبه 92 آبان 20 | نظر بدهید

 

یخ زد

زمین چوآتش سوزان ولی زمان یخ زد
به ظهر حادثه تاریخ این جهان یخ زد

صدای العطش از نای کودکان برخاست
فرات و دجله بخشکید و نهروان یخ زد

   علی اصغر شش ماهه روی دست پدر
و قلب سنگ تر از سنگ دشمنان یخ زد

به زیر سم ستوران تن امام شهید
و قلب خواهر زاری که ناگهان یخ زد

به گوش می رسد آوای قاری قران
ولی چه سود که گوش یزیدیان یخ زد

سری به نیزه و زلفی که باد می لرزاند
و خاطرات که در ذهن کودکان یخ زد

یتیم ناقه سوار و اسیر بند عدو
ز ناقه نقش زمین گشت و ساربان یخ زد

رقیه را مزنیدش مگر فدک دارد
میان بغض گلو گیر او فغان یخ زد

ز بس که طعنه شنیدند از اهالی شام
زغصه قلب همه کاروانیان یخ زد

زمینیان همه غمگین و داغدار و ملول
و عرش رنگ عزا – بغض عرشیان یخ زد

به غنچه ی لب قاری عدو چو می زد چوب
ز شرم با غم و اندوه خیزران یخ زد

رقیه بود و خرابه – سر بریده ی باب
و نیمه های شبی را که کاروان یخ زد

ز چشم آل رسول است سیل خون جاری
تعجب است چرا چشم آسمان یخ زد

ز بس که سوخت دل و دیده اشک غم بارید
ردیف و قافیه هایم در این میان یخ زد



یکشنبه 92 آبان 19 | نظر بدهید

 

نعم الامیر

به بالای نیزه تو ماه منیری
تو یاد آور ظهر عید غدیری
تو بر موء منان مثل حیدر(ع) امیری
امیری حسین(ع) و نعم الامیری

تو معنا و مفهوم ام الکتابی
تو بر آسمان شرف آفتابی
تو نور دل و قلب روشن ضمیری
امیری حسین(ع) و نعم الامیری

تو فرمانده قلب ما شیعیانی
تو ایمان مایی تو بهتر ز جانی
تو بر موء منان رهگشا و نصیری
امیری حسین(ع) و نعم الامیری

شرافت شرف را ز نام تو دارد
همه سر فرازی غلام تو دارد
تو فرمانروای شجاع و دلیری
امیری حسین(ع) و نعم الامیری

چو در قتله گه می زدی غوطه در خون
جهان واژگون شد زمان شد دگرگون
و شد اهل بیتت به بند اسیری
امیری حسین(ع) و نعم الامیری

کشد از خیام تو آتش زبانه
اسیری رود کودکانت شبانه
شود قد کمان دخترت در صغیری
امیری حسین(ع) و نعم الامیری

شبی در تنوری سرت میهمان بود
و بر نی سرت مثل رنگین کمان بود
و رنگین کمان بود و کارش سفیری
امیری حسین و نعم الامیری

تو را جان زینب(س) تو را جان اصغر(ع)
قسم می دهم جان عباس(ع) و اکبر(ع)
که از شیعانت کنی دستگیری
امیری حسین(ع) و نعم الامیری

به جز مدح تو من نگویم کلامی
خوشم بر غلام تو باشم غلامی
که در روز محشر تو دستم بگیری
امیری حسین(ع)و نعم الامیری



شنبه 92 آبان 18 | نظر بدهید

 

مشک

مشک خالی به دوش سقا بود
ساقی اما میان دریا بود

بر لب آب بود و لبش
خشک و تفتیده مثل صحرا بود

جز خدا هیچ کس نبود آنجا
با خداوند خویش تنها بود

دست او پر ز آب بود اما
یاد لبهای خشک مولا بود

آب را ریخت روی شط فرات
گر چه آبش بسی گوارا بود

کرد پر آب، مشک را اما
در دل او هزار غوغا بود

مشک بر دوش شد به سوی حرم
گرد او لشکری ز اعدا بود

مشک بی آب و پیکر سقا
ساعتی بعد روی شنها بود

ناله ی کودکان و اهل حرم
از زمین تا به عرش اعلی بود



پنج شنبه 92 آبان 16 | نظر بدهید

 

افتاده در خون

در خاک و خون افتاده بر تن، سر ندارد
تنهای تنها مانده و یاور ندارد

می بارد از هر سو به سویش تیر و نیزه
بهر دفاع از خود علی اکبر ندارد

شمس و قمر هردو نقابی دارد از خون
تاریک شد دنیا، سما اختر ندارد

هفتاد دو سر باز جانباز ره دین
غلطان به خون خود شده افسر ندارد

این کشتی طوفان زده در خون نشسته
چون شد اسیر حادثه لنگر ندارد

وقت نماز مغرب و با چشم گریان
کرده تیمم زینب (س)، آب آور ندارد

مجلس پر از نامحرمان چشم نا پاک
بشتاب زینب(س)، دختری معجر ندارد



چهارشنبه 92 آبان 15 | نظر بدهید

 

نوحه قتیل العبرات

من قتیل العبراتم
تشنه ی آب فراتم

کیستم من خامس آل عبایم، خامس آل عبایم
من حسین ابن علی مرتضایم(ع)، خامس آل عبایم

حضرت زهرای اطهر(س) مادر من، مادر من
زینب کبرا(س) انیس و یاور من، یاور من

کیستم محبوب قلب مصطفایم (ص)، من حسینم، من حسینم
قاری قران به روی نیزه هایم، من حسینم، من حسینم

هستی ام را داده ام در راه داور، در راه داور
زینبم(س) در هر مصیبت یار و یاور، یار و یاور

نو گلم بر روی دستم گشته پرپر، گشته پرپر
خواهرم کوبید بر محمل ز غم سر، بمحمل ز غم سر

در کنار علقمه عباس(ع) من دستش جدا شد، دستش جدا شد
فرق او منشق ز تیر اشقیا شد، منشق ز تیر اشقیا شد

من حسینم، اکبرم(ع) کشته به دست اشقیا شد، کشته به دست اشقیا شد
عالم هستی سراسر پر ز اندوه و عزا شد، پر ز اندوه و عزا شد

بوده ام گاهی درون طشت زر گه در تنوری، گه در تنوری
خواهر من زینب کبراست(س) آن کوه صبوری، کوه صبوری

من حسین ابن علی ام، گمرهان را رهنمایم، گمرهان را رهنمایم
من حسین ابن علی ام (ع)،شافع روز جزایم، شافع روز جزایم

من حسین ابن علی ام،میوه ی باغ رسولم، میوه ی باغ رسولم
مادرم زهراست(س)، من زیبا گل باغ بتولم، من زیبا گل باغ بتولم

من حسین ابن علی ام،من گل باغ هدایم، من گل باغ هدایم
من حسین ابن علی ام،باعث فیض خدایم، باعث فیض خدایم

من حسینم شمر دون از پیکر من سر جدا کرد، سر جدا کرد
            کربلا را زین مصیبت شمر دون ماتمسراکرد، ماتمسرا کرد

دستها از تن جدا از صدر زین افتاد عباس(ع)،افتاد عباس(ع)
           تیرها می شد فرو بر پیکر آن اشجع الناس، اشجع الناس

شمر دون چون از قفا از پیکر من سر جدا کرد،سر جدا کرد
ناله ها زد زینب (س) و با غصه مادر را صدا کرد،مادر را صدا کرد

ظهر عاشورای من ظهر عطش بود، ظهر عطش بود
اصغرم از تشنگی در حال غش بود، در حال غش بود

آمدم از کربلا تا شام همراه اسیران، من حسینم
دیده ام در این سفر چشمان خونبار یتیمان، من حسینم

گرچه شمر دون صفت خون مرا در کربلا ریخت، کربلا ریخت
در سقیفه نقشه قتل مرا آن بی حیا ریخت، بی حیا ریخت

چشم هر کس قطره اشکی بریزد در عزایم، یا که آید کربلایم
من شفیعش می شوم روز جزا نزد خدایم، نزد خدایم



دوشنبه 92 آبان 13 | نظر بدهید

 

کربلا

سینه سوز داغ آل مصطفی (ص)
بشنو از من ترجمان  کربلا

کربلا یعنی حدیث عشق ناب
تشنگی اما میان شط آب

کربلا یعنی همه عشق و جنون
غوطه خوردن در میان شط خون

کربلا یعنی که سرمستی ز می
راس خونین رفته بر بالای نی

کربلا یعنی نوای بی نوا
بر سر نی نغمه ی قالوا بلی

کربلا یعنی که باغی سوخته
تیر کین حلقی به دستی دوخته

کربلا عشق است عشقی بی دغل
سر به راس نیزه اما از بغل

کربلا یعنی که دانشگاه عشق
پای بر خار مغیلان تا دمشق

کربلا یعنی سری در طشت زر
آیه های وحی را خواندن ز بر

کربلا یعنی که طفلی بی فدک
پای تا سر گشته نیلی از کتک

کربلا یعنی که از بالای زین
با تن پر تیر نقش بر زمین

کربلا یعنی که سربازی رشید  
اربا اربا گشته از ظلم یزید

کربلا یعنی سری خاکستری
پیش چشم اشک ریز خواهری

کربلا یعنی حسین سر جدا
کربلا یعنی ندیدن جز خدا

کربلا یعنی که می گردد کباب
پیکری بی سر میان آفتاب

کربلا یعنی که از ظلم شرور
راس مظلومی شدن اندر تنور

کربلا یعنی به روی شیر خوار
آب می بندند قومی نابکار

کربلا یعنی که اندر بزم شام
بشکند با چوب دندان امام

کربلا یعنی که اندر قتلگاه
رگ به جای گونه گردد بوسه گاه

ضرب سیلی ، گونه نیلی ، چشم زار
کربلا یعنی دویدن روی خار

کربلا یعنی ستم یعنی جفا
شاه دین را سر بریدن از قفا

کربلا یعنی میان کوچه ها
طعنه بشنیدن ز جمعی بی حیا

کربلا یعنی که از بالای بام
سنگ باریدن بر اطفال امام

بر سر نی سر اگر قاری شود
کار خواهر پای نی ، زاری شود

کربلا یعنی به جان خواهرت
نزد دختر آی ، بابا با سرت

کربلا یعنی که دندان ، دست شو
کودکی سیراب کن ، سرمست شو

کربلا یعنی سرا پا رنج و غم
کربلا یعنی همه ظلم و ستم

کربلا یعنی همه غارتگری
غارت گهواره و انگشتری 

کاف یعنی کشته ی راه خدا
راء رد خون به زیر نیزه ها

باء یعنی بارش سنگ جفا
لام یعنی لاله های سرجدا

آ،نشان آه و درد و ماتم است
گر بمیرد شیعه از این غم کم است  
----
ظهر بود اما غروبی غمزده
کودکان آنجا همه ماتم زده

کودکی گریان ز هجران عمو
وان دگر با عمه گرم گفتگو

عمه جان با ما بگو اکبر کجاست
گاهواره خالی است اصغر کجاست

عمه جان پس جسم بابایم کجاست
پس چرا راسش به روی نیزه هاست

عمه جان عمو نیامد آب کو
شب شده با ما بگو مهتاب کو

کربلا یعنی،چه گوید در جواب
تا که طفلان را کند اینک مجاب

چشم زینب چشمه سار خون شده
چشمه گفتم نه بگو جیحون شده

شیر مرد است او نگو دختر به او
زینب است اما بگو حیدر به او

اسوه صبر است و باشد بی بدیل
گفت: من نادیده ام غیر از جمیل



یکشنبه 92 آبان 12 | نظر بدهید

 

شعر محرم

کودک لب تشنه ای بی تاب بازی می کند
ساقی لب تشنه هم با آب بازی می کند

شب رسد از راه و" یک سر" تا سحرگاهان مدام
مثل خورشید است و با مهتاب بازی می کند

گریه اطفال در گرد خیام سوخته
بسکه جانسوز است با اعصاب بازی می کند

گر چه حلقومش ز ضرب تیر پاره پاره است
کودک است و روی دست باب بازی می کند

در خرابه دختری خواب پدر را دیده است
اشک ریزان با پدر در خواب بازی می کند

گشته از خون شهیدان کربلا دریای خون
واندرین دریای خون، اصحاب بازی می کند

وای از آن ساعت که پیش چشم زار خواهری
خیزران را مردکی اسباب بازی می کند

سینه لبریز است از نام حسین ابن علی(ع)
نام او با سینه ی احباب بازی می کند

سیل اشک شیعیان از دیده ها جاری شده
شیعه ی غم دیده هم سیلاب بازی می کند

داغ سنگین است تا حدی که در عرش برین
بی گمان با حضرت ارباب بازی می کند



پنج شنبه 92 آبان 9 | نظر بدهید

 
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin