سفارش تبلیغ
صبا

اشک شفق

نقشی به رخ ام ابیهاست زسیلی
اندر دل ما شیون و غوغاست زسیلی

فریاد از آن لحظه که بین در و دیوار
بر اوج فلک ناله زهراست زسیلی

بشکست حریم حرم امن ولایت
اندر پس این پرده خبرهاست زسیلی

ای زینب(س) مظلومه مکن شکوه به بابا
غمهای جهان در دل باباست ز سیلی

اینک تو بیا مونس و غمخوار پدر باش
چندی است پدر یکه و تنهاست ز سیلی

از ضربت سیلی رخ زهرا(س) شده گلگون
بزم غم او در دل مولاست زسیلی

چون پیش حسن پهلوی زهرا بشکستند
از غصه ی او دیده چو دریاست زسیلی

غصب فدک و توطئه ی غصب ولایت
افسوس که این هر دو مهیاست زسیلی

گر راس حسین ابن علی(ع) بر سر نیزه است
در کرببلا محشر کبراست ز سیلی! ...



نوشته شده در شنبه 90 اردیبهشت 17ساعت ساعت 10:34 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

سیلاب خون ز چشمه ی چشمم روان شده
رخت عزا به قامت خلق جهان شده

در خانه ی علی(ع) خبری هست گوئیا
طفلی به سوی مسجد جامع دوان شده

دخت رسول را به شهادت رسانده اند!!!
خیبر شکن ز داغ غمش ناتوان شده

تنها زمینیان به غصّه نباشند مبتلا
در عرش رخت غم به تن قدسیان شده

بانگ عزا ز خانه ی حیدر(ع) رسد به گوش
خاک عزا به فرق سر شیعیان شده

زینب(س) گرفته زانوی غم در بغل چرا؟
مظلوم کربلا(ع) ز چه رو نوحه خوان شده؟

دیوار و درب خانه چرا شرمگین شده است؟
مولای شیعیان ز چه رو در فغان شده؟

هر جا که بگذری همه جا بزم ماتم است
صاحب عزای، حضرت صاحب زمان(عج) شده

گشته شهیده دخت نبی در ره ولیّ
نام نکوی اوست که ورد زبان شده

روی کبود و پهلوی بشکسته اش گواه
بر اوج پستی و ستم ناکسان شده

باطل تمام قد مقابل حقّ ایستاده است
آری حقیقتاً حقیقت و باطل عیان شده

هجده بهار بیش ندیده است فاطمه (س)
پس از چه روی قد رشیدش کمان شده؟

در یک کلام در غم زهرای مرضیه
فریاد آه و غصّه به هفت آسمان شده

چشم و چراغ عالمیان بود فاطمه (س)
هردیده ای ز داغ غمش خونفشان شده

پایان ندارد این غم جانکاه تا ابد
این غم قسم به عشق،غم جاودان شده

***
صدها هزار حیف که اسلام راستین
بازیچه بهر عده ای از مشرکان شده...



نوشته شده در پنج شنبه 90 فروردین 25ساعت ساعت 8:44 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

من آن مرغ عشقم که در بند گیرم
به دام سر زلف یارم اسیرم

اگر لحظه ای غافل از یار گردم
در آن لحظه بی شک بمیرم بمیرم

منم شهره شهر در عشق ورزی
شنو وصف معشوقه را از نفیرم

به جز مقصد دوست راهی نپویم
نباشد به غیر از طریقش مسیرم

دلم تنگ تنگ است از هجر دلدار
همان یار که او هست خیر کثیرم

به جز آن سفر کرده یاری ندارم
و در آرزویش گدایی فقیرم

اگر او نباشد گدایم گدایم
ولی در کنارش امیرم امیرم



نوشته شده در دوشنبه 89 مهر 12ساعت ساعت 7:15 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

نور را با دست خود در خاک مدفون می کنم
قلب هر آزاده ای را زار و محزون می کنم

چشم من افتاده بر بازوی ضربت خورده اش
زین مصیبت خون دل از دیده بیرون می کنم

قصه دیوار و در آتش به جانم می زند
می زند آتش به جان و دیده را خون می کنم

زینبم گوید که بابا گر تویی خیبر شکن
از چه از بی مادری من دیده جیحون می کنم

یا محمد آن امانت را که دادی بر منش
می سپارم بر تو اما داغ افزون می کنم



نوشته شده در شنبه 89 اردیبهشت 25ساعت ساعت 4:32 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

گل یاسم چرا نیلی است رنگش
چزا پژمرده رخسار قشنگش

مگر آزرده پستی رذل اورا
و یا رذلی زده او را به سنگش

به غیر حق خود چیزی مگر خواست
که جمعی را فرستادی به جنگش

فدک حقش ولایت حق شویش
که با تذویر بگرفتی ز چنگش

چو پژمردید یاس و غنچه اش را
به پیشانیتان تا حشر ننگش



نوشته شده در شنبه 89 اردیبهشت 25ساعت ساعت 4:31 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

گلی عطا به محمد(ص) به رنگ احمر شد
گران بهای گلی که خطاب کوثر شد

محمد(ص) آن گل خود را به من امانت داد
امانتی که برایم چو تاج بر سر شد

گل محمدی من که بود زینت باغ
اسیر حادثه گردید و زود پر پر شد

شکسته سینه و پهلو و صورتی نیلی
تمام باعث شرم من از پیمبر شد

گلی که بود مرا مونس و مرا همدم
برفت و بر من دل خسته غصه همسر شد

برفت کوثرم از دست و بعد از او دیگر
سرور و عیش برای همیشه ابتر شد

اگر چه قاتل او دم ز دین حق می زد
عدوی دخت پیمبر چو گشت کافر شد

اگر چه داغدار عزای پیمبرم اما
عزای حضرت زهرا(س) عزای اکبر شد



نوشته شده در جمعه 89 اردیبهشت 24ساعت ساعت 6:31 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

نگین خاتم پیغمبران تویی زهرا
امید قلب همه شیعیان تویی زهرا

به نصّ آیه ی قران کم است این دنیا
و خیر بیحد هر دو جهان تویی زهرا

به اوج قلّه ی تقوا و پاکدامنیت
چراغ راه همه مردمان تویی زهرا

به فاطمیه ی عرش است بزم عیش و سرور
و ذکر روز و شب قدسیان تویی زهرا

اثر نبود از افلاک اگر نبود محمّد
و بر محمّد خاتم چو جان تویی زهرا

به روز حشر که روز حساب و دادرسی است
شفیعه ی همه در ماندگان تویی زهرا

الا که امّ ابیها ی باب خود بودی
گره گشای همه مؤمنان تویی زهرا

نکرده ام عملی در خور رضای خدا
ره نجات من خسته جان تویی زهرا



نوشته شده در شنبه 88 خرداد 16ساعت ساعت 4:52 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

شمع چون پروانه و پروانه می سوزد چو شمع
لاله ی پرپر شده جانانه می سوزد چو شمع

شعله ور شد زاتش بیداد درب خانه و
همره در قلب اهل خانه می سوزد چو شمع

مانده مابین در و دیوار یک گل از بهشت
یک کبوتر بچه هم مستانه می سوزد چو شمع

چون شرار آتش بیداد باشد شعله ور
آشنا می نالد و بیگانه می سوزد چو شمع

یاس شد نیلو فری از ضربت دستی پلید
بلبلی در گوشه ی و یرانه می سوزد چو شمع

بسکه جانسوز است طولانی ترین شام فراق
شمس عالمتاب هم ماهانه می سوزد چو شمع

شد جهان غمخانه ای از داغ زهرای بتول
هر که را بینم در این غمخانه می سوزد چو شمع



نوشته شده در چهارشنبه 88 خرداد 6ساعت ساعت 1:22 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

برو به ماذنه اینک اذان بگوی موذن
ثنا و حمد خدای جهان بگوی موذن

بخوان تو اهل مدینه به سوی مسجد و آنگه
زداغ خاتم پیغمبران بگوی موذن

گهی زغصب فدک گوی و گه ز غصب ولایت
ز ظلم و جور همه غاصبان بگوی موذن

بگو که پهلوی زهرا ز ضرب در بشکستند
تو از جفای جفاپیشگان بگوی موذن

بگو که طاقت سیلی نداشت صورت زهرا
ز ضرب سیلی نامهربان بگوی موذن

ز درب خانه بگو و ز میخ و سینه زهرا
ز آه و سوز دل شیعیان بگوی موذن

چه ظلمها که ندیدند اهل و بیت پیمبر
گذشت آنچه بر این خانِدان بگوی موذن

ز ناکسان چو بر اهل کساء ستمها شد
ز نابکاری نا بخردان بگوی موذن

همیشه نور خدا در جهان فروزان است
چو جاودانگی آسمان بگوی موذن

علی و فاطمه و اهل بیت نور خدایند
و هست نور خدا جاودان بگوی موذن



نوشته شده در چهارشنبه 88 اردیبهشت 23ساعت ساعت 11:6 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

دوباره غمزده ام داغ تازه ای دارم
دوباره خون دل از ابر دیده می بارم

شده است دامنم از اشگ دیده ام دریا
نمانده صبرو قراری ز بعد دلدارم

چگونه زنده بمانم که زندگی بکنم
گرفته جان مرا ضرب درب و مسمارم

عدو گرفته ز من مایه ی امید مرا
به یاد فاطمه من تابه صبح بیدارم

چو نیست محرم اسرار من کسی پس از این
به چاه نیمه ی هر شب بگویم اسرارم

یتیم پروری زینبم تماشایی است
ز بعد فاطمه او یاور و مددکارم

کسی که ضربت سیلی به روی زهرا زد
شکست قلب مرا و نمود آزارم

به مثل احمد مختار و مثل ربّ جلیل
زغاصبان فدک تا به حشر بیزارم



نوشته شده در چهارشنبه 88 اردیبهشت 16ساعت ساعت 11:9 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin