سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 

اشک شفق

 
 

 
 
علی اسماعیلی وردنجانی
علی اسماعیلی وردنجانی

دلنوشته های علی اسماعیلی وردنجانی در مدح و منقبت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام
ali.esmaeeli11@chmail.ir

 

 

پیوند ها

پایگاه جامع عاشورا

ابزار و قالب وبلاگ

دانلود ابتهال،تلاوت، مداحی، دعا

کانال تلگرام اشک شفق

 

مطالب اخیر

احساس جوانی

طبیب دردها

اوج تمنا

گلعذار

 

آرشیو مطالب

حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) (60)

حضرت امیر الموءمنین علی (علیه السلام) (130)

حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) (75)

حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام ) (21)

حضرت امام حسین (علیه السلام ) (111)

حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) (3)

حضرت امام محمدباقر(علیه السلام) (7)

حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) (15)

حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام) (4)

حضرت امام رضا(علیه السلام ) (37)

حضرت امام محمد تقی(علیه السلام) (9)

حضرت امام علی النقی(علیه السلام) (3)

حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام) (12)

حضرت ولی عصر(عج الله تعالی فرجه) (152)

اصحاب و یاران حضرت امام حسین (علیه السلام) (95)

سروده های دیگر (74)

 
 

پیوند های روزانه

کانال تلگرام اشک شفق

 

خبرنامه

   
 
 

امکانات جانبی

پیام‌رسان
نقشه سایت
اوقات شرعی
RSS 2.0

 

 

دانشنامه مهدویت

لوگو دوستان

 

آمار وبلاگ

کل بازدید : 413994
بازدید امروز :59
بازدید دیروز : 177
تعداد کل پست ها : 812

 

دخترک

 

شد نیمه شب ولی خبر از باب او نشد
زینب(س) حریف آن دل بی تاب او نشد

شد ماه او در آن شب ظلمت سر پدر
ماهی به روشنایی مهتاب او نشد
2
او با سر پدر سخن آغاز کرد و بعد
با شور و شوق مهر خود ابراز کرد و بعد

اهل حرم همه به سر و سینه می زدند
چون مرغ بال بسته که پرواز کرد و بعد...
3
بالش شکسته بود ولی پر کشید و رفت
آب زلال چشمه ی کوثر چشید و رفت

چون دختر رسول(س) قد او خمیده بود
مویش سپید و پیش خدا رو سفید و رفت
4
دستان خود چرا به کمر داشت دخترک
چشمان خون ز داغ پدر داشت دخترک

بار دگر سراغ پدر را گرفت او
چون با پدرهوای سفر داشت دخترک
5
آن شب دلش گرفته و حالش فگار بود
زنجیر غم به دور تن او حصار بود

می گفت عاشقانه با سر بابای خود سخن
نایی نداشت دیگر و در احتضار بود



دوشنبه 97 مهر 9 | نظر

 

ابیات عاشورایی

تا وقت سحر برادرش را می دید
خورشید و مه برابرش را می دید

وقتی که برادرش به خون غلطان شد
او آه و فغان مادرش را می دید
---
با حمد و سلام و صلوات سقای حرم
می رفت سوی فرات سقای حرم

گفتم به کجا می روی ای باب نجات
برگرد تویی آب حیات سقای حرم
---
با ذکر و مناجات سحر کن شب را
ای قبله ی حاجات سحر کن شب را

فردا سر تو بر سر نی خواهد بود
با حمد و عبادات سحر کن شب را
---
بوسید حنجر را ولی خون گریه می کرد
دید او برادر را ولی خون گریه می کرد

بالای تل وقتی که می زد ناله مادر
می دید مادر را ولی خون گریه می کرد
---
در زیر پا چون دست و پا می زد برادر
خاک عزا بر فرق خود می ریخت خواهر

مغلوبه ای شد گرد و خاکی بود انگار
کرب و بلا آن روز شد صحرای محشر
---
راس برادر را به دامان داشت آن روز
در سینه درد و چشم گریان داشت آن روز

پیش از برادر جان به جانان داده بود او
هرگز مپندارید که جان داشت آن روز
---
چون پیکر بابا به روی خاک بدیدند
ازعالم فانی همگی دست کشیدند

در بند اسارت، همه با داغ فراوان
با پای برهنه روی خاشاک دویدند



سه شنبه 97 شهریور 27 | نظر

 

همدرد زینب سلام الله علیها

در ظهر حادثه همه عالم به خون نشست
دنیا برای عالم و آدم به خون نشست

لب تشنه سر بریده شد از پیکر حسین(ع)
چشم فرات و چشمه ی زمزم به خون نشست

دخت رسول (س) دست عزا چون که زد به سر
شادی به غم نشسته و ماتم به خون نشست

از آن سه شعبه ای که گلو را نشان گرفت
یک باره هر چه ماه محرم به خون نشست

وقتی که دست های علمدار شد جدا
هر جا که بود بیرق و پرچم به خون نشست

چون شد نگون به روی زمین پیکر حسین(ع)
هفت آسمان نگون شد و کم کم به خون نشست

اول به خون نشست زمین بعد آسمان
یعنی که کائنات منظم به خون نشست

نام حسین(ع) بردم و شد سینه غرق غم
آتش گرفت سینه ولی غم به خون نشست

از بار غم که قامت زینب (س) خمیده شد
آدم گریست، حضرت خاتم به خون نشست

شد پاره مشک و آب روان ریخت بر زمین
شد مشک پر زغصه و نم نم به خون نشست

شب بود و اشک دیده ی اطفال می چکید
ای وای من که که اشک چو شبنم به خون نشست

عالم سرای غصه شد از بعد حادثه
هر جا که بود تازه و خرم به خون نشست

دردی که هیچ چاره ندارد همین غم است
زیرا ز غصه چاره و مرهم به خون نشست  

مقتل نویس حادثه را چون که شرح داد
از اشک دیده، ابن مقرم به خون نشست

یارب سپاس ما همه همدرد زینبیم
یارب سپاس دیده ی ما هم به خون نشست



دوشنبه 97 شهریور 26 | نظر

 

قمر بنی هاشم ع

ای ماه بنی هاشم(ع) جان ها به فدای تو
جاری است به لب نامت، دل کرده هوای تو

تو سرو گلستان سرسبز ولا هستی
بگرفته صفا عالم، از شور و صفای تو

ای اسوه ایمان و الگوی فداکاری
تاج سر هرشیعه ، نازم به وفای تو  

بگذاشته ام بر سر من تاج شهنشاهی
زیرا که شدم آقا یک عمر گدای تو

یک عمر صدا کردم یا ماه بنی هاشم (ع)
تا زنده ام آقا جان، دل هست سرای تو

تا چشم گشودم من، چشمم به دو دستت بود
بر ما نظری فرما، قربان عطای تو

ای سرو خرامان بستان خداوندی
عالم همه در ظل آن قد رسای تو

صدها گره بسته، بگشوده شود مولا
با یک نظر ساده، با دست جدای تو

ای جان مرا جانان، ای درد مرا درمان
درد است سراپایم، محتاج دوای تو

من از تو مدد جویم، تا راه تو را پویم
شاید برسم روزی چون تو به خدای تو



پنج شنبه 97 فروردین 30 | نظر

 

شعر ولادت حضرت زینب س

آئینه ی مرتضی نمایی زینب(س)
مانند علی(ع) روح دعایی زینب(س)

با نام تو دردها شفا می گیرد
 آری تو به دردها دوایی زینب(س)

ورد لب ماست صبح و شب یا زینب(س)
زیرا تو حبیبه ی خدایی زینب(س)

استاد وفا داری و تقوا هستی
تو اسوه و الگوی وفایی زینب(س)

ما راه بهشت را ز تو می جوییم
با راه بهشت آشنایی زینب(س)

ای اسوه ی پاکدامنی، دخت علی(ع)
چون مادر خود، فخر نسایی زینب(س)

از مقدم تو جهان مصفا شده است
تو علت هر شور و صفایی زینب(س)

ای آن که خدا نام تو را زینب(س) خواند
زین اب و از جنس طلایی زینب(س)

ای رنج کشیده در ره حضرت دوست
تسلیم و به امر حق رضایی زینب(س)

آنان که دم از ولای حیدر(ع) زده اند
الحق تو به جمله مقتدایی زینب(س)

راه تو همان راه رسول(ص) است و علی(ع)
تو رهبر ما و رهنمایی زینب(س)

عمریست همه به تو ارادت مندیم
چون پاک چو اصحاب کسایی زینب(س)

باشی تو اگر رضا، خدا هم راضی است
 محبوبه ی ذات کبریایی زینب(س)

ای شیر زن حماسه ی کرب و بلا
تو الگوی هر اهل ولایی زینب(س)



دوشنبه 96 بهمن 2 | نظر

 

یا حسین ع

رفتی و هفت آسمان یک باره ویران شد حسین(ع)
دیده ها لبریز خون و سینه سوزان شد، حسین(ع)

زیر صدها نیزه و شمشیر جسمت ماند و بعد
راس تو بالای نیزه سنگ باران شد حسین(ع)

بهر انگشتر برید آن ساربان انگشت تو
بعد انگشتر نصیب ساربانان شد حسین(ع)

خیمه هایت سوخت چون در آتش خشم یزید
هر دلی بریان و هر حالی پریشان شد حسین(ع)

باد می لرزاند روی نیزه موهای تو را
پیکرت اما به روی خاک عریان شد حسین(ع)

چون که چوب خیزران می خورد بر لبهای تو
چشم اطفال حرم از غصه گریان شد حسین(ع)

 خورد وقتی تازیانه بر تن اطفال تو
بزم غم بر پا به عرش حی سبحان شد حسین(ع)

رفتی و با رفتنت در هر دلی غم کاشتی
شادمانی رخت بست و غم فراوان شد حسین(ع)

روی نی راس شهیدان، پای نیزه کودکان
پایشان آزرده از خار مغیلان شد حسین (ع)

خواهرت را گرچه در بزم شرابش برده اند
در دفاع از دین حق آنجا سخنران شد حسین(ع)

مصرع پایانی این شعر شرح ماجراست
پاره پاره زیر پا اوراق قران شد حسین(ع)



چهارشنبه 96 آبان 17 | نظر

 

راز عشق

برخیز یا حسین(ع)، قافله سالار آمده
برخیز یا حسین(ع)، موسم دیدار آمده

آن کاروان که بار مصیبت به دوش داشت
با درد و رنج و غصه ی بسیار آمده

بر روی نیزه رفت سر تو به سوی شام
خواهر ولی به سر سویت ای یار آمده

در شام گر چه بر سر تو سنگ خورده است
برخیز یا حسین(ع) که خریدار آمده

رگ را به جای گونه زده بوسه خواهرت
برخیز یا حسین(ع) که دلدار آمده

این کاروان ندیده به جز اشک و آه و غم
با درد و غم ز کوچه و بازار آمده

حالا سفیر کرببلا زائرت شده
قامت کمان و دیده ی خونبار آمده

آبی رسان به قافله، سقای کربلا
با سختی و مرارت و دشوار آمده

در سینه اش نهفته همه رازهای عشق
برخیز یا حسین(ع) محرم اسرار آمده

یک کاروان مصیبت و یک کوهی از عزا
با اشک و آه و سینه ی تبدار آمده

برگشته است از سفر شام کاروان
یک کاروان اسیر عزادار آمده  



دوشنبه 96 آبان 15 | نظر بدهید

 

اربعین

یک اربعین بدون تو شاید که زیستم
اما ز درد دوری تو خون گریستم

وقتی جدا سرت ز تنت شد برادرم
شد آسمان خراب و فرو ریخت بر سرم

مدفون به زیر نیزه و شمشیر شد تنت
فصل خزان رسید و بخشکید گلشنت

در خیمه چند کودک و بیمار داشتیم
از درد و غصه دیده ی خونبار داشتیم

آتش زبانه می کشد از خیمه گاه وای
کشتند امام و دین خدا شد تباه وای

خورشید من، اگر سر نی منبر تو بود
در زیر آفتاب تن بی سر تو بود

ای در تمام عمر، تو چون جان به پیکرم
از روی نیزه راس تو خورشید انورم

یک اربعین ز داغ تو چون شمع سوختم
در پای نیزه بر سر تو چشم دوختم

با اشک چشم باغ تو را آب داده ام
اشک بصر به گلشن ارباب داده ام

از روی ناقه دخترت افتاد بر زمین
بشکست در عزای تو از خواهرت جبین

هرگز ندید غافله از دشمن احترام
بردند در تنور سر پاکت ای امام

با دست های بسته به بند طناب وای
شد غافله روانه ی بزم شراب وای

جمعی میان کوچه دف و چنک می زدند
جمعی ز بام بر سر ما سنگ می زدند

بودی به روی نیزه سر ماه جلوه گر
در پای نیزه خون دلم جاری از بصر

بودی خرابه مسکن و ماوا، برادرم
راس بریده تا به سحر در برابرم

ای از خدا و احمد مرسل(ص) تو را سلام 
ویران نشد چرا ز غمت آسمان شام

می سوخت چون ز آتش بیداد باغ تو
عرش خدا به لرزه در آمد ز داغ تو

از بس به آل احمد مختار(ص) شد ستم 
پوشیده شد به قامت دنیا لباس غم



یکشنبه 96 آبان 14 | نظر

 

ام المصائب

بالای نیزه تا سر ام الکتاب شد
هفت آسمان روی سر زینب (س) خراب شد

از بس کشید بار مصیبت به دوش خویش
نامش همیشه ام مصائب خطاب شد
---

افتاد تا ز ناقه یکی دختر یتیم
بشکست زیر بار ستم گوهر یتیم

از بس که خورد سیلی و شلاق دخترک
پژمرده گشت شاخه ی نیلوفر یتیم
---
از کربلا به شام که می رفت کاروان
دیدم که قد کمان شده هر قامت جوان

جویا شدم ز علت این قد خمیدگی
پاسخ چه بود؟ نیزه دشمن، سر اذان
---
وقتی که در کرب و بلا محشر به پا شد
اندوه و رنج و غصه و غم سهم ما شد 

شد کاروان غصه سوی شام ویران
آه و فغان از خاک تا عرش علا شد



شنبه 96 آبان 13 | نظر

 

دختر بابا

مثلا زخم تنت گشته مداوا بابا
نیست عریان بدنت خفته به صحرا بابا

وعلی اصغر ما خفته به گهواره ی خویش
مثلا بسته نشد آب روی ما بابا

مثلا عمه کشد دست نوازش به سرم
و نیازرده مرا سیلی اعدا بابا

آب آورده عموجان مثلا در خیمه
خیمه ی ما مثلا بر لب دریا بابا

مثلا صورت من نیست ز سیلی نیلی
چشم عمو مثلا روشن و بینا بابا

چون که همبازی ام امشب شده عموجانم
ماه را من بنشینم به تماشا بابا

بغلم کرده عمویم مثلا بابا جان
و اجابت کندم هرچه تمنا بابا

مثلا من به روی زانوی تو بنشستم
می زنی تو مثلا شانه به موها بابا

مثلا احمد مختار(ص) تویی بابا جان
و منم فاطمه ی ام ابیها(س) بابا

قول دادی که مرا تو به سیاحت ببری
یا که امشب مثلا یا که به فردا بابا

قصه گوید مثلا عمه برایم امشب
قصه باغ جنان، شاخه طوبی بابا

گاه از مسجد و محراب برایم گوید
گاه هم از فدک حضرت زهرا(س) بابا

ولی افسوس که این ها همگی رویا بود
هست بر زانوی من راس تو حالا بابا

خیز تا هر دو سوی جنت رضوان برویم
شام غم ، وقت سحر، دختر بابا بابا

 



دوشنبه 96 آبان 1 | نظر

 

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin