سفارش تبلیغ
صبا

اشک شفق

در عزایت مثل یک شمع فروزان سوختم
دل سراسر غصه بود و سینه سوزان سوختم

از دو چشمم در غمت خونابه جاری یا حسین(ع)
در عزایت با دوچشم اشک ریزان سوختم

تو میان قتلگاه و من کنار قتلگاه
تو به زیر خنجر و من دیده گریان سوختم

می زدی تو دست و پا در زیر خنجر یا حسین(ع)
پیش چشمم پاره پاره گشت قران سوختم

گلشنی می سوخت در آتش به دشت کربلا
من زداغ لاله های آن گلستان سوختم

العطش از خیمه ی اطفال می آمد به گوش
چون لب خشکیده ی آن تشنه کامان سوختم

بر سر نی چون که دیدم راس خونین تو را
از غم تو پای نیزه من فراوان سوختم

دامنم دریایی از خون بود از اشک دو چشم
در کنار ساحل دریای دامان سوختم

خانه ی دل گشت ویران در عزایت یاحسین(ع)
با دلی ویران و با حالی پریشان سوختم

بر گلوی اصغرت وقتی اصابت کرد تیر
آن زمان با اصغرت از ضرب پیکان سوختم

بارها مردم دوباره زنده گشتم یا حسین(ع)
گر که بودم زنده یا وقتی که بی جان سوختم

پیکرت می سوخت روزی چند زیر آفتاب
من ولی بر آن تن مجروح و عریان سوختم

چون که دیدم من سرت را خونی و خاکستری
شعله ی آتش شدم بر حال مهمان سوختم

چون عدو می زد به ضرب تازیانه دخترت
بود از ترس عدو وقتی که لرزان سوختم

می چکید از پای اطفال حرم وقتی که خون
من برای بچه ها افتان و خیزان سوختم

در غمت خوبان عالم جملگی در ناله اند
در کنار قطره قطره اشک خوبان سوختم

در عزای تو دل هر مومنی لبریز غم
در غمت من با تمام اهل ایمان سوختم

دم به دم می سوختم از داغ سنگین غمت
آری آری بارها پیدا و پنهان سوختم



نوشته شده در یکشنبه 93 آبان 4ساعت ساعت 8:22 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

گل پسری مه جبین، ماه بنی هاشم است
زاده ی ام البنین، ماه بنی هاشم است

ز مقدمش ملک دین، گشته بسی با صفا
زینت گلزار دین ، ماه بنی هاشم است

شد ز گلستان دین ، شکفته زیبا گلی
باعث فخر زمین، ماه بنی هاشم است

بوسه زند دم به دم ، بر لب او مادرش
چو کودک نازنین ، ماه بنی هاشم است

آن که به دستش زند، بوسه امیر عرب
نور دل مو منین، ماه بنی هاشم است

شاد ز میلاد او شد دل هر شیعه ای
کیست چراغ یقین؟، ماه بنی هاشم است

او پسر حیدر است، مثل مه انور است
حامی دین مبین، ماه بنی هاشم است

آن که به راه خدا ، دست و سرش را دهد
آن یل ام البنین، ماه بنی هاشم است

 بوسه چو می زد علی(ع) به دست و بازوی او
مهر به مه شد قرین ، ماه بنی هاشم است

آن که ز مولای خود، بر لب شظ فرات
گرفته صد آفرین، ماه بنی هاشم است

صورت او مثل ماه، سیرت او ماهتر
نیست جز او اینچنین، ماه بنی هاشم است

آن که به عشقش دل و دیده بگیرد صفا 
زینت خلد برین ، ماه بنی هاشم است



نوشته شده در شنبه 93 خرداد 10ساعت ساعت 7:47 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

از سفر برگشته ام با کاروان غصه ها
چیست سوغاتم به غیر از ارمغان غصه ها

فتنه می بارد خدایا از در و دیوار شهر
من پناه آورده بر دارالامان غصه ها

خیز از جا ای برادر حال زارم را ببین
قامتم را کرده خم بار گران غصه ها

جسم تو در آفتاب و راس تو بالای نی
بر سر من سایه ای از سایبان غصه ها

بعد تو هر جا که رفتم غصه بود و اشک وغم
تا ابد هم بر سر من آسمان غصه ها

بر تن دنیا زداغت رخت غم پوشیده شد
بعد تو نام جهان گشته جهان غصه ها

خون دل از چشمه سار چشم می آید مدام
خانه ی دل مسکن غم ، آشیان غصه ها

گشته پرپر جمله ی گلهای باغ مصطفی (ص)
گلشن دین زین مصیبت بوستان غصه ها



نوشته شده در یکشنبه 92 دی 1ساعت ساعت 10:39 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

پروانه ای پر سوخته باز آمده از شهر شام
در جستجوی شمع و گل ، می گردد اطراف خیام

پروانه پرپر می زند، هی خاک بر سر می زند
گوید به خود بی شمع و گل ،از چه تو آوردی دوام

گاهی رود در خیمه گه ، گاهی رود در قتلگاه
گرد حریم شمع و گل، پروانه شد در استلام

او از چهل منزل سفر، آورده با خود صد خبر
با اشگ چشم و سوز دل، گوید خبرها بر امام

کرببلا بار دگر ، همرنگ عاشورا شده
انگار از نو شد عزا،غم می دهد از نو سلام

پروانه می گوید به شمع،تاریک شد دنیای من
خاموش گشتی از چه رو، در تو نبوده این مرام

گفتا چنین پروانه را، خاموش گشتم من اگر
اما به دین جد خود ، از کار خود دادم قوام

پروانه ی پر سوخته ، تو صبر کن صبری جمیل
تا آن که آید منجی و خنجر کشد او از نیام

گیرد تقاص خون ما، از غاصبان و ظالمان
آن منتقم ، آن بت شکن، وقتی که بنماید قیام

از قاتلان مادر و از قاتل اجداد خود
و از دشمنان اهل بیت(ع)، منجی بگیرد انتقام



نوشته شده در یکشنبه 92 دی 1ساعت ساعت 10:37 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

شب یلدای زینب(س) بی سحر بود
به دامانش روان اشک بصر بود

به سر می ریخت گاهی خاک غم را
و گاهی دستش از غم بر کمر بود

دلش پر بود از داغ شقایق
درون سینه اش صدها خبر بود

گهی بر راس اکبر(ع) چشم می دوخت
و گاهی هم به عباسش(ع) نظر بود

گلاب اشک از چشمش روان بود
و دامانش ز اشک دیده تر بود

چهل منزل عزا بعد از عزا داشت
و درس غصه خوردن را ز بر بود

چهل منزل به وقت خشم دشمن
برای کودکان همچون سپر بود

چه حالی داشت چون راس برادر (س)
جدا از تن میان طشت زر بود

به راس نیزه ها هفتاد و دو سر
چه سرهایی که مانند گهر بود

سری مانند لوء لوء می درخشید
سری زیباتر از قرص قمر بود

مصیبت بود بعد از هر مصیبت
و زینب (س) را به جان صدها شرر بود

هزاران طعنه از دشمن شنیده
به جانش طعنه ها چون نیشتر بود

عجب صبری خدا داده به زینب(س)
که هرچه دیده او فتح و ظفر بود

شب تاریک او پایان ندارد
شب یلدای زینب(س) بی سحر بود

 



نوشته شده در شنبه 92 آذر 30ساعت ساعت 8:29 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

 

کاروان زینبیون آمده
کاروان با چشم پر خون آمده

کوله بارغم به دوش کاروان
بار سنگین غم و داغی گران

کاروان آمد عزاداری کند
از دو دیده سیل خون جاری کند

کاروان منزل به منزل آمده
از بیابانها به ساحل آمده

کاروان آمد لب شط فرات
تا شود آماده از بهر صلات

کاروان از شام دارد صد خبر
خاطراتی گفتنی از این سفر

حرف دل با آب گفت آن کاروان
تا ابد شرمنده شد آب روان

کاروان آمد کنار قتلگاه
کربلایی تازه شد، از این نگاه

کاروان را داغها شد تازه تر
می چکید از چشمشان خون جگر

کاروان آمد سر قبر حسین(ع)
شد یم خون جاری آنها را ز عین

کودکی رفته سر قبر عمو
با عموی خویش گرم گفتگو

دیگری رفته سر قبر پدر
می زند از غصه سنگ غم به سر

زینب(س) آمد بر سر قبر حسین (ع)
با هزاران آه و با صد شور و شین

بر سر قبر برادر آمده
قلب پر غم ، دیده ی تر آمده

زینب(س) اول بوسه زد بر خاک یار
بعد گفت از رنج و درد بی شمار

زینب (س) غمدیده دارد صد خبر
او گزارش می دهد از این سفر

با برادر زینب (س) خونین جگر
گفت بودم با سر تو همسفر

من به چشم خویش دیدم می چکید
از لبت خون در شب بزم یزید

چون که می زد بر لب و دندان تو
قلب پر خون، دیده ام گریان تو

اوفتاد از ناقه وقتی دخترت
دیدم آنجا اشک چشمان ترت

ما چهل منزل اسیر ظلم و کین
در غل و زنجیر زین العابدین(ع)

زیر سم اسب جسمت گشته له
پای اطفالت همه پر آبله

چون که سرها بر سر نی می شدند
اشتران بر جسمها هی می شدند

راس عباس جوان له گشته بود
از سر نیزه می آمد هی فرود

ناگهان آن نیزه دار پر دغل
زد به راس نیزه سر را از بغل

این سفر بوده همه خوف و خطر
طعنه ها بشنیده ام در این سفر

ای برادر شرمسارم شرمسار
دختر تو پا برهنه روی خار

تازه شد بار دگر یاد فدک
چون رقیه(س) خورد از دشمن کتک

گشته نیلی رنگ رخسارش همه
شد رقیه(س) همنوا با فاطمه(س)

در شبی تاریک و پر خوف و خطر
خواست او از من نشانی از پدر

هرچه دلداریش دادم یا حسین(ع)
او کماکان بود اندر شور و شین

کرد دشمن داغ او را بیشتر
هدیه ای دادش عدو،آن بود سر

او سرت را بر روی زانو گذاشت
با سرت گفت آنچه را در سینه داشت

بر لبانت بوسه ها زد دخترت
خشک کرد اشک از دوچشمان ترت

گفت راست پس چرا خاکستری است
گشته غارت ! ؟، سر مگر انگشتری است

کرد با سر درد دلها دخترت
جان خود را کرد تقدیم سرت

الغرض بزم عزا بود آن میان
زینب(س) سرگشته بودی نوحه خوان

همنوا با زینب(س) و با کاروان
تا ابد در غصه و غم شیعیان

کربلا از یک کتک آغاز شد
آری از غصب فدک آغاز شد

لعن گو از عمق جانت تا ابد
بر کسی که راه حق را کرد سد



نوشته شده در سه شنبه 92 آذر 26ساعت ساعت 7:28 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

بزن بر سینه و بر سر، دوباره اربعین آمد
دوباره موسم اندوه و حزن موءمنین آمد

چهل منزل عزا آورده با خود کاروان غم
بیا جابر به استقبال، زینب(س) دلغمین آمد

بشد کرببلا یک بار دیگر صحنه محشر
کنار قبر بابا تا که زین العابدین(ع) آمد

یکی داغ برادر داشت یکی هم داغ بابا را
یکی می گفت:عمو از زین، چگونه بر زمین آمد

یکی می گفت: وای اصغر(ع) یکی می گفت:وای اکبر(ع)
یکی می گفت: بر فرقی عمودی آهنین آمد

یکی می ریخت خاک غم به سر از غصه و اندوه
یکی سر زد به محمل تا که خونش از جبین آمد

یکی فریاد می زد: خیز از جا ای برادر جان
ببین بر ما چها بگذشت، تا این اربعین آمد



نوشته شده در شنبه 92 آذر 23ساعت ساعت 7:25 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

 

به ظهر حادثه چون آفتاب من گم شد
شب فراق شد و ماهتاب من گم شد

به مکتب علوی درس عشق می خواندم
ز تند باد حوادث کتاب من گم شد

سئوال کرد زمن کودکی که بابا کو
جواب او چه بگویم، جواب من گم شد

تمام هستی من بود تار موی حسین(ع)
شب جدایی او شد، حساب من گم شد

کویر جان من خسته تا ابد تشنه است
هوا گرفت غبار و سحاب من گم شد

گل محمدی باغ سخت پژمرده است
شکست شیشه عطر و گلاب من گم شد

به قامتم ننگر کاینچنین خمیده شده
میان ظلمت غمها شباب من گم شد

کتاب شعر من ابیات ناب داشت ولی
کتاب پاره و ابیات ناب من گم شد



نوشته شده در سه شنبه 92 آذر 19ساعت ساعت 10:33 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

خواب دیدم که پدرآمده است
غم و اندوه بسر آمده است

عمه جان مژده بده کز پدرم
حمد و لله خبر آمده است

چشم روشن شود از مقدم او
  عمه جان نور بصر آمده است

چند روزی است ندیده است مرا
کز سر شوق به سر، آمده است

پدرم آمده و همره او
بر سر نیزه قمر آمده است

عمه می گفت پدر رفته سفر
امشب اما ز سفر آمده است

خاکی و خونی و خاکستری است
از چه این گونه پدر آمده است

بشکستست چرا دندانش
مگر از شهر خطر آمده است

آمده تا که مرا هم ببرد
عمه جان وقت سفر آمده است



نوشته شده در یکشنبه 92 آذر 17ساعت ساعت 12:13 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

بابا بیا به خانه ی من هم دری بزن
با سر بیا به دخترک خود سری بزن

بابا ببین خرابه ندارد چراغ و شمع
اینجا بیا به خانه ی من اختری بزن

بابا ببین که گوشواره من را ربوده اند
بر دستهای کوچکم انگشتری بزن

ای کشتی نجات بشر در خرابه نیز
هر چند در درون طبق لنگری بزن

از کربلا به شام سفر کرده ای به سر
ای سر، سری به خواهر و بر دختری بزن

بودی گهی به نیزه و گه در تنور و طشت
بر ما سری تو ای سر خاکستری بزن

تا صبح چشم عمه به در مانده خون فشان
ای سر بیا سری تو به چشم تری بزن

دانم که لحظه لحظه دلت بوده پیش من
با سر بیا به دخترک خود سری بزن



نوشته شده در شنبه 92 آذر 16ساعت ساعت 7:26 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin