سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
 

اشک شفق

 
 

 
 
علی اسماعیلی وردنجانی
علی اسماعیلی وردنجانی

دلنوشته های علی اسماعیلی وردنجانی در مدح و منقبت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام
ali.esmaeeli11@chmail.ir

 

 

پیوند ها

پایگاه جامع عاشورا

ابزار و قالب وبلاگ

دانلود ابتهال،تلاوت، مداحی، دعا

کانال اشک شفق

اشک شفق

 

مطالب اخیر

یادم رفت

زمستان

رباعیات فاطمیه

 

آرشیو مطالب

حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) (72)

حضرت امیر الموءمنین علی (علیه السلام) (145)

حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) (81)

حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام ) (25)

حضرت امام حسین (علیه السلام ) (125)

حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) (4)

حضرت امام محمدباقر(علیه السلام) (9)

حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) (21)

حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام) (7)

حضرت امام رضا(علیه السلام ) (39)

حضرت امام محمد تقی(علیه السلام) (12)

حضرت امام علی النقی(علیه السلام) (5)

حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام) (16)

حضرت ولی عصر(عج الله تعالی فرجه) (187)

اصحاب و یاران حضرت امام حسین (علیه السلام) (109)

سروده های دیگر (99)

 
 

پیوند های روزانه

کانال تلگرام اشک شفق

 

خبرنامه

   
 
 

امکانات جانبی

پیام‌رسان
نقشه سایت
اوقات شرعی
RSS 2.0

 

 

دانشنامه مهدویت

لوگو دوستان

 

آمار وبلاگ

کل بازدید : 508573
بازدید امروز :6
بازدید دیروز : 243
تعداد کل پست ها : 959

 

اربعین غم

کاروان برگشته از شام بلا
آمده حالا به خاک کربلا

کاروان ره توشه اش حزن و غم است
کارشان اندوه و اشک و ماتم است

 گر چه محزون و عزادار آمده
کاروان با شوق دلدار آمده

چادر زن ها پر از گرد و غبار
دیده ها از خون دلها اشکبار

گونه ها از ضرب سیلی نیلگون
دامن از اشک دو دیده پر زخون

کاروان آمد کنار قبر یار
فرصتی شد تا بگرید زار زار

قافله با رسم و آداب تمام
بر شهیدان کرد تعظیم و سلام

السلام ای اختران سوخته
عالمی را درس عشق آموخته

السلام ای جسم های چاک چاک
جسم های آرمیده زیر خاک

السلام ای ماه و ای خورشید دین
السلام ای معنی حق الیقین

السلام ای حنجر خشک از عطش
ای ز فرط تشنگی بنموده غش

السلام ای معنی ام الکتاب
ای که جسمت ماند زیر آفتاب

السلام ای جسمهای سر جدا
مانده زیر آفتاب کربلا

زینب کبری(س) امیر کاروان
بر سر قبر برادر روضه خوان

من چهل منزل ز غم می سوختم
روز و شب از داغ تو افروختم

من چهل وادی کشیدم رنج و غم
قامتم از درد هجران تو خم

روز و شب بودم ز داغت بی قرار
گریه کرده چشم من بی اختیار

خیمه ها می سوخت ، زینب(س) بیشتر
حرف مردم زد به جانم نیشتر

چون فتاد از ناقه طفلی روی خاک
جانم از تن شد برون، روحی فداک

لحظه لحظه مرگ خود را دیده ام
من چهل منزل ز غم نالیده ام

چوب چون میزد به لبهایت یزید
خون دل از دیده گانم می چکید

بر سر نی راس خونین تو بود
گونه های دخترت هم شد کبود

بوسه زد بر حنجر تو خواهری
بعد هم دیدم سرت خاکستری

من چهل منزل مصیبت دیده ام
من ز باغ غصه ها، غم چیده ام

کاش من هم مثل تو در کربلا
می شدم در راه دین حق فدا

خاک کوی تو برایم توتیاست
بی تو این دنیا مرا دار عزاست

ای که نامت زینت عرش خداست
تا قیامت از غمت ماتم بپاست  



شنبه 95 آبان 29 | نظر

 

اربعین

با دلی اندوهگین و پر زغم
شرح کوتاهی بگویم از الم

هست موضوع سخن چون اربعین
ماجرا را شرح گویم اینچنین

اربعین یعنی چهل شب اشک و آه
بر سر نیزه سر خورشید و ماه

اربعین یعنی ستم بعد از ستم
اشک و اندوه و عزا و حزن و غم 

اربعین یعنی دوباره کربلا
اربعین یعنی بلا بعد از بلا

اربعین یعنی چهل منزل فراق
گریه ، ناله ، اشک در راه عراق

اربعین یعنی عزای بی حساب
اربعین یعنی که دل های کباب 

دامنی از اشک دیده همچو یم
اربعین یعنی دلی لبریز غم

اربعین یاد آور ظهر عطش
کودکان تشنه لب در حال غش

اربعین یعنی که در بزم شراب
چوب خوردن بر لب ام الکتاب

اربعین یعنی نگون از صدر زین
کودکی از داغ  بابا دلغمین

خار در پا، اشک غم در دیده ها
اربعین یعنی جفا بعد از جفا

بر سر نی راس خونین خون چکان
خواهری در پای نیزه قد کمان

اربعین یعنی سری در تشت زر
بر سر نی هم، سری همچون قمر

اربعین یعنی غل و زنجیر و نی
خوردن از جام بلا پیوسته می

پای ها از خار تاول ها زدند
ناله ی اطفال گریان هم  بلند

اربعین یعنی سری از تن جدا
اربعین یعنی میان خون شنا

دود و آتش، خیمه های سوخته
اربعین یعنی دلی افروخته

کودکی از ناقه گر شد سرنگون
غم روی غم ها شود آن دم فزون

گر خورد سیلی به رویش بیشتر
می زند بر جان آدم نیشتر

گوش او گر پاره گردد از ستم
خانه ی دل می شود لبریز غم

اربعین یعنی دو چشم اشک بار
تا نفس باقیست گریان زار زار

جان زینب (س) بود اینک در مزار
داغ زینب(س) بود اما بی شمار

بود گرم گفتگو با جان خود
خون دل می ریخت از چشمان خود

سرگذشت کاروان را شرح داد
درد دلها کرد و غم بر غم نهاد

گِرد زینب(س) جمع اهل کاروان
زینب کبری(س) هم آنجا روضه خوان

روضه ی ظهر عطش را باز گفت
قصه را با شیوه ای ممتاز گفت

پاره شد بغض و همه گریان شدند
پای تا سر جملگی طوفان شدند

آبیاری شد زمین از اشکشان
جای هر قطره بر آمد صد اذان

شاخه ها روییده شد از هر اذان
رفت هر شاخه به سوی آسمان

زنده شد اسلام و احیا گشت دین  
کربلا شد ملک هستی را نگین



دوشنبه 95 آبان 24 | نظر

 

دیده ی بارانی

با زهم دیده ما در غم تو بارانی است
سینه لبریز غم است و یم دل طوفانی است

از غمت رخت سیه بر تن اهل دو جهان  
کار صبح و شبشان ندبه و سر گردانی است

سوخته در غمت آقا به خدا سینه ی ما  
حال و احوال همه اهل جهان بحرانیست

گر علی(ع) داد ندا فزت و رب الکعبه
پسری نیز به دنبال پدر قربانی است

قطره ی اشکی و تا عرش خدا پیمودن
در عزای تو همه ناله ی ما عرفانی است

کار تو ظهر عطش معجزه عشق خداست
تا ابد کار همه عالمیان حیرانی است

سر تو بر سر نی جلوه گری کرد بسی
کار ما در غم تو بی سر و بی سامانی است

چون که ویرانه نشین اهل و عیال تو شدند
کار ما دلشدگان در غمشان ویرانی است



یکشنبه 95 آبان 23 | نظر

 

بیت العزا

اینجا خرابه نیست که بیت العزای ماست
هر لحظه ظهر حادثه و کربلای ماست

خلوت گزیده ایم همه با خدای خویش
اینجا خرابه نیست که کوه حرای ماست

بالای نیزه راس حسین ابن فاطمه(س)
فرمانروا و تاج سر و مقتدای ماست

ما را اگر چه در غل و زنجیر بسته اند
از ما هزار شکر که راضی خدای ماست

راضی خدا ز ماست نباشد دگر غمی
زیرا رضای حضرت داور رضای ماست

در هر کجا مبلّغ اسلام و مذهبیم
احیای دین حضرت داور بنای ماست

در نینوا ز نای حسین (ع) آمد این ندا
هیهات من الذله، که قالوا بلای ماست

هر روز روز حادثه، هر قطعه کربلاست
هر گوشه از خرابه به حق نینوای ماست

هر دیده ای که در غم ما ریخت اشک غم
لبریز نور و روشنی بشود، این دعای ماست  



چهارشنبه 95 آبان 19 | نظر

 

خاطره های شام

قافیه های شعر من رنگ صفر گرفته است
ز کاروان کربلا دلم خبر گرفته است

به سوی شام غصه ها روانه کاروان غم
 و ساربان سنگ دل به نیزه سر گرفته است 

دخترکی سه ساله با موی سپید دیده اید؟
از چه دو دست خویش را او به کمر گرفته است؟

بود سر عموی او به نیزه در مقابلش
پیش دو چشم دخترک قرص قمر گرفته است

دختر قد خمیده ای که دور بوده از پدر
هوای دیدن پدر وقت سحر گرفته است

اگر چه در غم پدر ز دیده خون گریسته
ولی به روی دامنش درّ و گهر گرفته است

در عجبم که آسمان چرا نگشته واژگون
دیده شده پر از غم و سینه شرر گرفته است

از آن سفر گذشته است اگر چه سال ها ولی
چه اشکها ز چشم ما از آن سفر گرفته است

خاطره های دخترک تمام رنگ غصه داشت
قصه به سر رسیده و دیده ی تر گرفته است



چهارشنبه 95 آبان 12 | نظر

 

یا رقیه سلام الله علیها

تا نام رقیه(س) بر لبم جاری شد
کار من و دل هر دو عزاداری شد

در کار من ار چه بود صد ها مشکل
با یاری او رفع گرفتاری شد
***
گفتم رقیه (س) از غم او دل دو نیم شد
صد غصه در سرای دل من مقیم شد

از داغ دختر خرابه نشین تا به روز حشر
ماهی است غصه دار و به غم یاکریم شد  
***
ما در غم رقیه(س) عزادار گشته ایم
از درد داغ او همه بیمار گشته ایم

او چون به بند ظلم گرفتار گشته بود
ما هم به دام غصه گرفتار گشته ایم
***
پهلو سیاه، گونه اش اما کبود بود
راس برادر و پدرش بر عمود بود
 
آتش به خیمه ها زده بودند و دخترک
با قامت خمیده به حال سجود بود
***
 یک کودک سه ساله ولی گونه ای کبود
راس پدر مقابل او بر سر عمود

حلال مشکلات بشر دست های اوست
با دست های کوچک خود صد گره گشود

***
شد نیمه شب و رقیه(س) بابا می خواست
بر حالت خود، دم مسیحا می خواست

راس پدرش در طبقی نزدش بود
این دختر دلخسته تسلا می خواست 



دوشنبه 95 آبان 10 | نظر

 

ماه غم

تا نفس باقی است از چشمان ما غم می چکد
اشک غم از چشم فرزندان آدم می چکد

بعد روز حادثه از خاک می جوشد بلا
از دو چشم آسمان هم اشک ماتم می چکد

قصه را آدم شنید و سالها خون گریه کرد
خون ز چشم حضرت خاتم دمادم می چکد

ظهر عاشورا شد و رنگ دو عالم شد سیاه
تا جهان باقیست خون از چشم عالم می چکد

تا قیامت رنگ غم بر چهره دارد این جهان
اشک غم بر گونه اش مانند شبنم می چکد

هر کسی بشنید شرح غصه را شد دلغمین
اشک او از چشمه سار دیده نم نم می چکد

نیست ماهی جز محرم ثبت در تقویم ما
دم به دم از چشم ما ماه محرّم می چکد



شنبه 95 آبان 8 | نظر

 

شام غصه ها

به سوی شام می رفتیم و شام غصه ها در پیش
اسیر بند غم بودیم و دام غصه ها در پیش

اگر چه کاروان را سوی بزم شام می بردند
لب بابا و ضرب چوب و جام غصه ها در پیش

چو می بردند ما را رو به سوی خانه های شهر
غم و  زخم زبان و سنگ بام غصه ها در پیش

اگر چه کاروان سرتا به پا لبریز غمها بود
غم و درد و مصیبت ها، سلام غصه ها در پیش

در عالم هیچکس مانند ما نادیده رنج و غم
بلا بعد از بلا، درد و دوام غصه ها در پیش

اگر چه بارها مردیم در ظهر عطش اما
برای کشتن ما اهتمام غصه ها در پیش   

چنان بار مصیبت خم نموده قامت ما را
که تسلیم غمیم و احترام غصه ها در پیش

چهل منزل صبوری،غصه و اندوه و درد و غم
سپس تا بی نهایت ازدحام غصه ها در پیش  

از اول غصه ها با ما سر ناسازگاری داشت
شد از کوچه شروع و التزام غصه ها در پیش



چهارشنبه 95 آبان 5 | نظر

 

باز باران

باز باران
غمگنانه
می چکد از ابر چشم کودکان داغدیده
سینه ها لبریز غصه
دامن آنها پر از اشک دو دیده
دست و پاها در غل و زنجیرها،
خار و خاشاک بیابان نیز در پاها خلیده
کاروانی خسته
غمگین
رنجها و غصه ها را
کاروان بر جان خریده
کاروان
جز اشک و آه و خون و آتش
چیز دیگر را ندیده
کاروان با صد مصیبت
با غم و درد اسارت  
جملگی در بند غم
پای برهنه
پای بر خار مغیلان
راهی شام بلا شد
در میان کاروان
اطفال نالان
مرد و زنهای پریشان
آبیاری می شود از اشک چشم  کاروان
دشت ها، صحرا، بیابان
بارها و بارها
از ناقه می افتند طفلان
هر کجا
هر محفلی این کاروان محمل گشاید
کربلای دیگری خواهد شد آنجا
کودکان از داغ بابا
خواهر از داغ برادر
آن یکی با یاد اصغر
دیگری از داغ اکبر
یا که از داغ غم هجران عباس دلاور
اشک، ناله  
آری آری کربلا اینجاست حالا
اشک ریزان
کاروانی عم زده
راهی سوی شام بلا شد
همره این کاروان
سرهای خونین شهیدان
میزبان کاروان
در هر دیاری
سنگ و چوب خیزران شد
طعنه ها، زخم زبان ها
آتش افتاده بر روح و روان شد
دختری شیرین زبان
کنج خرابه میزبان شد
راس خونین پدر
نیمه شبی
بر دختر خود
میهمان شد
دختر شیرین زبان
از شوق دیدار پدر
راهی به سوی آسمان شد
نام این دختر
درخشید
آری آری
نام زیبای رقیه(س)
زینت این کاروان شد
دختر قامت کمان
نامش بزرگ و جاودان شد
جاودان شد
جاودان ...



سه شنبه 95 مهر 27 | نظر

 

کاروانی غم زده

راهی شام بلا شد کاروانی غم زده
کاروان سالار، اما قهرمانی غم زده

بر سر نیزه سر مردانِ سر از تن جدا
پای هر نیزه یتیم نوجوانی غم زده

بر تن عالم لباس غم بپوشان ای خدا
تا قیامت این جهان باشد جهانی غم زده

چون محرم می شود عالم پر از غم می شود
ماه اندوه و عزا، فصل خزانی غم زده

بار غم باشد به دوش تک تک این کاروان
مرد و زن، پیر و جوان با کودکانی غم زده

بر سر نیزه سر هفتاد و دو سرو سهی
پای نیزه قامت از غم کمانی غم زده

کاروان هر جا قدم بگذاشت بیت الغصه شد
خرمی می رفت و می گشتی مکانی غم زده

خورد چوب خیزران وقتی به لبهای حسین(ع)
از خجالت خیزران شد خیزرانی غم زده

دشمنان بستند بر نیزه سری را از چه رو ؟
این سر سقاست یعنی قهرمانی غم زده

یک طبق آورده اند سوغات بهر دختری
این سر باباست یعنی ارمغانی غم زده

چشمهای آسمان خشکید در ظهر عطش
خاک خونین شد به زیر آسمانی غم زده

سر بریدند از اذان، شد ماذنه بیت الحزن
بغض در سینه، غمی در دل، اذانی غم زده



دوشنبه 95 مهر 26 | نظر

 

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin