سفارش تبلیغ
طراحی وب هاست ایران

اشک شفق

می کنم تشریحی از یک ماجرا
 ماجرای پر بلای کربلا

کربلا یعنی که قرانی شدن
در ره معبود قربانی شدن

کربلا یعنی که در راه خدا
بر سر نیزه سر از تن جدا

کربلا یعنی که یک تاریخ غم
یک جهان لبریز از ظلم و ستم

کربلا یعنی تبری داشتن
بغض دشمن را به دلها داشتن

کربلا یعنی علیکم بالصلات
خوردن از سر چشمه ی آب حیات

کربلا یعنی نماز با ولی
کربلا یعنی مدد از یا علی (ع)

هست منظور حسین (ع) سر جدا
زندگی زیر ولای مرتضی (ع)

امر بر معروف امر یا علی (ع) است
یاری اسلام و قران و ولی است

کربلا یعنی که زیر آفتاب
پیکر دور از سر ام الکتاب

کربلا یعنی ولایت محوری
طاعت محض از ولای حیدری

کربلا یعنی علی اکبر(ع) شدن
در شجاعت حیدر صفدر شدن

کربلا یعنی که عباس (ع) علی (ع)
کربلا یعنی اطاعت از ولی

کربلا یعنی صبوری در عزا
زینب کبری (س) و سر های جدا

کربلا یعنی که قران زنده است
حیدر(ع) خیبر شکن پاینده است

کربلا یعنی همه اهل کساء
خیمه گاه زینب است اینجا عبا

کربلا بی شک غدیر دیگر است
گرچه اینجا راس نیزه منبر است

کربلا یعنی اسارت تا به شام
سنگ خوردن ها ز روی پشت بام

کربلا یعنی که تکرار غدیر
تا به پای جان اطاعت از امیر

جان خود در راه حیدر(ع) می دهند
دست بیعت همره سر می دهند

کربلا یعنی ولایت داشتن
در ره مولا قدم بر داشتن

حیدرکرار(ع) ما را رهبر است
جان شیرینم فدای حیدر(ع) است

من نمی خواهم که شرح غم دهم
شرح تاریخ غم و ماتم دهم

کربلا درس صبوری می دهد
درس صبر از رنج دوری می دهد

درس ایثار و شهادت می دهد
درس یک دنیا شهامت می دهد

یا حسین(ع) چون زینت عرش علاست
در زمین مصداق مصباح الهداست

هر کسی تصویری از غم می کشد
کربلا را غرق ماتم می کشد

خاک و آب و نخلها را غرق خون
آسمان را هم به شکلی واژگون

چند زن با کودکانی خردسال
در کنار اسب خونین گشته یال

آنطرفتر خیمه هایی سوخته
خواهری سر را به محمل کوفته

نقشی از سر بر سر نی می کشد
کودکانی را هم از پی می کشد

خواهری داغ برادر دیده را
می کشد آنجا کنار نیزه ها

می کشد همرنگ خون او آب را
در کنارش تشنه لب مهتاب را

در کنار ساقی بی دست و سر
این حسین(ع)است و دو دست بر کمر

خواهری را می کشد بالای تلّ
بر سر نیزه سری را از بغل

می کشد در زیر نور آفتاب
پیکر هفتاد و دو خورشید ناب

می کشد طفلی به روی دست باب
خورده بر حلقوم تیرش، جای آب

دختری هم گشته نیلی صورتش
بسکه خورده ضرب سیلی صورتش

می کشد پای برهنه روی خار
کودکان با چشمهای اشکبار

راس خونینی درون طشت زر
پیش چشم خواهری با چشم تر

زینب کبری امیری می کند
از یتیمان دستگیری می کند

قتلگاه کربلا کوه حراست
درد دلهای پیمبر(ص) با خداست

کربلا یعنی که ایمان داشتن
بر سر نی ذکر قران داشتن

معنی قران چو ذکر یا علی (ع) است
هست قرانی هر آنکس با ولی است

کربلا یک آسمان باران خون
یک جهان سر مستی و شور و جنون

کشته ی اشک است ای یاران حسین(ع)
در غمش جاری است اشک از هر دو عین



نوشته شده در شنبه 92 آذر 2ساعت ساعت 7:47 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

ترسم این است که غافل شوم از کرببلا
نشود مرغ دل از همسفران اسرا

گرچه دم میزنم از نام حسین ابن علی (ع)
نگرانم که مسیرم ز ره اوست جدا

تشنه جان داد که دین زنده بماند آنگاه
من در اندیشه که نذری چه غذایی است ؟ کجا؟

حمد و تسبیح خدا بر لب او بود مدام
من در اندیشه ی الحانم و تحریر صدا

کشته شد تا که ولای علوی زنده شود
فکر من چیست؟ فقط مزد از این بزم عزا !

همه ی هستی ما نام حسین ابن علی(ع) است
نام او زینت جانهاست پس از نام خدا

عمر آن بود که در تکیه و هیئت بگذشت
بوده بی شک همه ی باقی عمرم به فنا

در غمش عالم هستی همگی گریانند
جن و انس و ملک و ماهی و مرغان هوا

من که باشم که کنم بر تن خود رخت سیاه
در غمش رخت عزا شد به تن ارض و سما

ذکر تسبیح و مناجات حسین(ع) است حسین(ع)
لال باد آن که ندارد به لبش نام ترا



نوشته شده در چهارشنبه 92 آبان 29ساعت ساعت 7:38 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

من زینبم که داغ برادر چشیده ام
بار غم جدایی او را کشیده ام

هم دیده ام که سر زقفایش بریده اند
هم راس خون چکان به روی نیزه دیده ام

دنبال کودکان به روی خارهای دشت
آسیمه سر به پای برهنه دویده ا م

از کربلا به کوفه و از کوفه تا به شام
من طعنه ها و زخم زبانها شنیده ام

از من مخواه تا که بگویم چها گذشت
گویاست شرح قصه ز رنگ پریده ام

سروی شکسته سر به روی نیزه بود و من
پایین نیزه از غم او قد خمیده ام

پژمرده گشت باغ گلم یک به یک ولی
یک ذره نیز سست نگشته عقیده ام

راضی است چون خدا به خداوندیش قسم
در راه دوست این همه غم را خریده ام



نوشته شده در دوشنبه 92 آبان 27ساعت ساعت 7:26 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

سوخت چو خیمه های ما، قصه ی ما به "سر" رسید
خیمه ی غصه شد به پا، قصه ی ما به "سر" رسید

خون چکد از دوچشم من از غم بی برادری
به نینوای پر نوا، قصه ی ما به "سر" رسید

نیزه به دشت کربلا منبر قاری ام شده
قاری من چه خوش صدا، قصه ی ما به "سر" رسید

نسیم باد می دهد تکان دو زلف یار را
صحنه شده چه با صفا، قصه ی ما به "سر" رسید

گاه به کنج ان تنور گاه به روی نیزه ای
تا که شدی ز تن جدا، قصه ی ما به "سر" رسید

همسفر تو بوده ام شهر به شهر و کو به کو
وای من از شام بلا، قصه ی ما به "سر" رسید

طاقت من طاق شد و قامت من زغم خمید
شکستی از سنگ جفا، قصه ی ما به "سر" رسید

بگو چگونه راس نی تو را نظاره ات کنم
که نیست طاقتی مرا، قصه ی ما به "سر" رسید

تیره و تار شد جهان در دل شیعیان فغان
ز ماجرای کربلا، قصه ی ما به "سر" رسید

برای بوسه بر لبت دخترکت به پای نی
 لبش به مثل غنچه وا، قصه ی ما به "سر" رسید

مادرمان امانتی تو را به من سپرده است
چگونه پس دهم تو را، قصه ی ما به "سر" رسید

ای سر رفته روی نی ، نگاه کن مرا ز پی
ببین فتاده ام ز پا، قصه ی ما به "سر" رسید

تو مهربان برادرم برو به پیش مادرم
بگو کند مرا دعا، قصه ی ما به "سر" رسید



نوشته شده در سه شنبه 92 آبان 21ساعت ساعت 12:51 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

اوراق پاره پاره ی قران حسین(ع) من
بالای نی تجلی ایمان حسین(ع) من

ای قلب شیعیان جهان داغدار تو
وی قدسیان ز داغ تو نالان حسین(ع) من

رخت سیاه بر تن عالم شد از غمت
پیر و جوان برای تو گریان حسین(ع) من

زان آتشی که سوخت خیام حریم تو
سوزد قلوب خیل جوانان حسین(ع) من

ماهی در آب و مرغ هوا هم عزای تو
در ماتم اند و شیون و افغان حسین(ع) من

آویخت کهنه پیرهنت را به عرش حق
افلاکیان ز داغ تو سوزان حسین(ع) من

چشم پر آب و حال پریشان ما ببین
یک دم نظر به حال پریشان حسین(ع) من



نوشته شده در دوشنبه 92 آبان 20ساعت ساعت 12:56 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

زمین چوآتش سوزان ولی زمان یخ زد
به ظهر حادثه تاریخ این جهان یخ زد

صدای العطش از نای کودکان برخاست
فرات و دجله بخشکید و نهروان یخ زد

   علی اصغر شش ماهه روی دست پدر
و قلب سنگ تر از سنگ دشمنان یخ زد

به زیر سم ستوران تن امام شهید
و قلب خواهر زاری که ناگهان یخ زد

به گوش می رسد آوای قاری قران
ولی چه سود که گوش یزیدیان یخ زد

سری به نیزه و زلفی که باد می لرزاند
و خاطرات که در ذهن کودکان یخ زد

یتیم ناقه سوار و اسیر بند عدو
ز ناقه نقش زمین گشت و ساربان یخ زد

رقیه را مزنیدش مگر فدک دارد
میان بغض گلو گیر او فغان یخ زد

ز بس که طعنه شنیدند از اهالی شام
زغصه قلب همه کاروانیان یخ زد

زمینیان همه غمگین و داغدار و ملول
و عرش رنگ عزا – بغض عرشیان یخ زد

به غنچه ی لب قاری عدو چو می زد چوب
ز شرم با غم و اندوه خیزران یخ زد

رقیه بود و خرابه – سر بریده ی باب
و نیمه های شبی را که کاروان یخ زد

ز چشم آل رسول است سیل خون جاری
تعجب است چرا چشم آسمان یخ زد

ز بس که سوخت دل و دیده اشک غم بارید
ردیف و قافیه هایم در این میان یخ زد



نوشته شده در یکشنبه 92 آبان 19ساعت ساعت 12:39 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

به بالای نیزه تو ماه منیری
تو یاد آور ظهر عید غدیری
تو بر موء منان مثل حیدر(ع) امیری
امیری حسین(ع) و نعم الامیری

تو معنا و مفهوم ام الکتابی
تو بر آسمان شرف آفتابی
تو نور دل و قلب روشن ضمیری
امیری حسین(ع) و نعم الامیری

تو فرمانده قلب ما شیعیانی
تو ایمان مایی تو بهتر ز جانی
تو بر موء منان رهگشا و نصیری
امیری حسین(ع) و نعم الامیری

شرافت شرف را ز نام تو دارد
همه سر فرازی غلام تو دارد
تو فرمانروای شجاع و دلیری
امیری حسین(ع) و نعم الامیری

چو در قتله گه می زدی غوطه در خون
جهان واژگون شد زمان شد دگرگون
و شد اهل بیتت به بند اسیری
امیری حسین(ع) و نعم الامیری

کشد از خیام تو آتش زبانه
اسیری رود کودکانت شبانه
شود قد کمان دخترت در صغیری
امیری حسین(ع) و نعم الامیری

شبی در تنوری سرت میهمان بود
و بر نی سرت مثل رنگین کمان بود
و رنگین کمان بود و کارش سفیری
امیری حسین و نعم الامیری

تو را جان زینب(س) تو را جان اصغر(ع)
قسم می دهم جان عباس(ع) و اکبر(ع)
که از شیعانت کنی دستگیری
امیری حسین(ع) و نعم الامیری

به جز مدح تو من نگویم کلامی
خوشم بر غلام تو باشم غلامی
که در روز محشر تو دستم بگیری
امیری حسین(ع)و نعم الامیری



نوشته شده در شنبه 92 آبان 18ساعت ساعت 11:23 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

مشک خالی به دوش سقا بود
ساقی اما میان دریا بود

بر لب آب بود و لبش
خشک و تفتیده مثل صحرا بود

جز خدا هیچ کس نبود آنجا
با خداوند خویش تنها بود

دست او پر ز آب بود اما
یاد لبهای خشک مولا بود

آب را ریخت روی شط فرات
گر چه آبش بسی گوارا بود

کرد پر آب، مشک را اما
در دل او هزار غوغا بود

مشک بر دوش شد به سوی حرم
گرد او لشکری ز اعدا بود

مشک بی آب و پیکر سقا
ساعتی بعد روی شنها بود

ناله ی کودکان و اهل حرم
از زمین تا به عرش اعلی بود



نوشته شده در پنج شنبه 92 آبان 16ساعت ساعت 7:20 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

در خاک و خون افتاده بر تن، سر ندارد
تنهای تنها مانده و یاور ندارد

می بارد از هر سو به سویش تیر و نیزه
بهر دفاع از خود علی اکبر ندارد

شمس و قمر هردو نقابی دارد از خون
تاریک شد دنیا، سما اختر ندارد

هفتاد دو سر باز جانباز ره دین
غلطان به خون خود شده افسر ندارد

این کشتی طوفان زده در خون نشسته
چون شد اسیر حادثه لنگر ندارد

وقت نماز مغرب و با چشم گریان
کرده تیمم زینب (س)، آب آور ندارد

مجلس پر از نامحرمان چشم نا پاک
بشتاب زینب(س)، دختری معجر ندارد



نوشته شده در چهارشنبه 92 آبان 15ساعت ساعت 7:27 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

من قتیل العبراتم
تشنه ی آب فراتم

کیستم من خامس آل عبایم، خامس آل عبایم
من حسین ابن علی مرتضایم(ع)، خامس آل عبایم

حضرت زهرای اطهر(س) مادر من، مادر من
زینب کبرا(س) انیس و یاور من، یاور من

کیستم محبوب قلب مصطفایم (ص)، من حسینم، من حسینم
قاری قران به روی نیزه هایم، من حسینم، من حسینم

هستی ام را داده ام در راه داور، در راه داور
زینبم(س) در هر مصیبت یار و یاور، یار و یاور

نو گلم بر روی دستم گشته پرپر، گشته پرپر
خواهرم کوبید بر محمل ز غم سر، بمحمل ز غم سر

در کنار علقمه عباس(ع) من دستش جدا شد، دستش جدا شد
فرق او منشق ز تیر اشقیا شد، منشق ز تیر اشقیا شد

من حسینم، اکبرم(ع) کشته به دست اشقیا شد، کشته به دست اشقیا شد
عالم هستی سراسر پر ز اندوه و عزا شد، پر ز اندوه و عزا شد

بوده ام گاهی درون طشت زر گه در تنوری، گه در تنوری
خواهر من زینب کبراست(س) آن کوه صبوری، کوه صبوری

من حسین ابن علی ام، گمرهان را رهنمایم، گمرهان را رهنمایم
من حسین ابن علی ام (ع)،شافع روز جزایم، شافع روز جزایم

من حسین ابن علی ام،میوه ی باغ رسولم، میوه ی باغ رسولم
مادرم زهراست(س)، من زیبا گل باغ بتولم، من زیبا گل باغ بتولم

من حسین ابن علی ام،من گل باغ هدایم، من گل باغ هدایم
من حسین ابن علی ام،باعث فیض خدایم، باعث فیض خدایم

من حسینم شمر دون از پیکر من سر جدا کرد، سر جدا کرد
            کربلا را زین مصیبت شمر دون ماتمسراکرد، ماتمسرا کرد

دستها از تن جدا از صدر زین افتاد عباس(ع)،افتاد عباس(ع)
           تیرها می شد فرو بر پیکر آن اشجع الناس، اشجع الناس

شمر دون چون از قفا از پیکر من سر جدا کرد،سر جدا کرد
ناله ها زد زینب (س) و با غصه مادر را صدا کرد،مادر را صدا کرد

ظهر عاشورای من ظهر عطش بود، ظهر عطش بود
اصغرم از تشنگی در حال غش بود، در حال غش بود

آمدم از کربلا تا شام همراه اسیران، من حسینم
دیده ام در این سفر چشمان خونبار یتیمان، من حسینم

گرچه شمر دون صفت خون مرا در کربلا ریخت، کربلا ریخت
در سقیفه نقشه قتل مرا آن بی حیا ریخت، بی حیا ریخت

چشم هر کس قطره اشکی بریزد در عزایم، یا که آید کربلایم
من شفیعش می شوم روز جزا نزد خدایم، نزد خدایم



نوشته شده در دوشنبه 92 آبان 13ساعت ساعت 8:19 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin