سفارش تبلیغ
صبا

اشک شفق

هنگام ظهر آمد و وقت سفر رسید
هنگام جانفشانی قرص قمر رسید

با نام دوست قصه شد آغاز، ناگهان
تیری سه شعبه آمد و قصه به سر رسید
--
وقتی که اسب بر تن بی جان او دوید
از چشمه سار دیده ی زینب(س) چه می چکید؟!

یک باره پیر گشت و قامتش از غصه شد کمان
داغ غمش چشید و بشد موی او سپید
--
اول پسر میان دو لشکر تمام شد
تیری رسید و کار برادر تمام شد

این قصه ختم شد به غم و غصه ی مدام
 قصه شروع ناشده از سر تمام شد
--
کاروانی کوله باری داشت از اندوه و غم
راه صحرا نیز خاری داشت از اندوه و غم

همسفر با کاروان چندین سر از تن جدا
بر سر نی سایه ساری داشت از اندوه و غم



نوشته شده در یکشنبه 94 آبان 17ساعت ساعت 10:54 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

لب بر رگ بریده ی او تا گذاشتم
در سینه داغ دوری او را نگاشتم

تا کاروان روانه سوی شهر شام شد
او سر نداشت من سر رفتن نداشتم
--
تو روی نیزه من پی نیزه نظاره گر
در زیر بار غصه و غم، خم شده کمر

آتش به جان عالمیان زد عزای تو
شرح غمت به شیوه ی ایجاز، مختصر
--
ماندی به روی خاک و جهان رنگ غم گرفت
حتی بهشت و باغ جنان رنگ غم گرفت

از ظهر حادثه همه جا شد سیاه پوش
در ماذنه همیشه اذان رنگ غم گرفت
--
دل بعد تو نه دل که عزا خانه ی تو شد
خواهر کنار نعش تو پروانه ی تو شد

ای خوش به حال آن که دلش در غم تو سوخت
نامت شنید و عاشق و دیوانه ی تو شد



نوشته شده در پنج شنبه 94 آبان 14ساعت ساعت 11:31 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

از روی نیزه نغمه ی قران دلنواز
در پای نیزه شیون و غوغای جانگداز

یک کاروان عزا و ستم رو به سوی شام
پای برهنه، خار مغیلان، ره دراز
--
گفتیم حسین(ع) و کربلایی شد دل
از شوق ضریح او هوایی شد دل

ای زائر کربلا تو در کوی حسین(ع)
کن یاد مرا چون که خدایی شد دل
--
یک دل نه بلکه قلب تمام جهانیان
آمد به کربلای تو، اما به پای جان 

دل پیش توست دیده ولی پر ز اشک و آه
با یاد آن دمی که لبت خورد خیزران

--
یک کاروان عزا و ستم رو به سوی شام
از کربلا برای جهان حامل پیام

بهتر که بمیرد آدمی با عزت
در زیر بار ظلم و ستم زندگی حرام



نوشته شده در چهارشنبه 94 آبان 13ساعت ساعت 11:24 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

شد خانه ی دل لبریز از عشق علی اصغر(ع)
شوق لب او را داشت از روز ازل کوثر

می خواست بنوشد آب آن حنجره نازک
آن تیر چرا بنشست بر آن لب و آن حنجر

آن غنچه صفا بخش صد باغ و گلستان بود
افسوس که حالا او گردیده چنین پر پر

رفته ره صد ساله آن کودک شش ماهه
چون منتظر او بود در باغ جنان مادر

از خون گلو گشته قنداقه ی او خونین
اما به فراز نی در جلوه شد از او سر

همبازی او تا دید سر را به روی نیزه
از ناقه به خاک افتاد، چشمش شده از غم تر

اطفال حرم  جمله از داغ غم اصغر(ع)
بر زانوی غمها سر، احوال همه مضطر

شرح غم او آتش بر جان بشر افروخت
حتی شرر افتاد از داغش به دل کافر

یک عمر ز داغ او در آتش غم سوزیم
تا شافع ما گردد فردا به صف محشر



نوشته شده در یکشنبه 94 آبان 10ساعت ساعت 1:56 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

گر چه آواره ای به صحرا بود
هر دو چشمش رقیب دریا بود

چون خدا را گواه خود می دید
هر چه او دیده بود زیبا بود
--
ظهر بود و عطش فراوان بود
روز اوج جفا و عصیان بود

پیکری زیر نیزه ها پنهان
سر او روی رحل قران بود
--
کودکی پا برهنه و محزون
چشمهایش رقیب صد جیحون

لب او تشنه و رخش نیلی
شده آواره، با دلی پر خون
--
موسم جنگ و فصل پیکار است
یک طرف نور و یک طرف نار است

یک جوان رشید مه سیما
لشکر نور را علمدار است  
--
گفتم ام الکتاب کیست؟ گفت حسین(ع)
معنی آفتاب کیست؟ گفت حسین(ع)

خواند قران سری روی نیزه !!
گفتمش آن جناب کیست؟ گفت حسین(ع)



نوشته شده در شنبه 94 آبان 9ساعت ساعت 9:13 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

یابن الحسن(عج) امام زمان(عج) عرض تسلیت
گردیده گلشن تو خزان عرض تسلیت

در خون نشسته جد تو در کربلای خون
خون از دو دیده ی تو روان عرض تسلیت

یابن الحسن(عج) مقابل چشمان مادرت
جدت به زیر تیغ و سنان عرض تسلیت

چون نیزه شد فرو به گلوی حسین(ع) تو
زینب(س) نداشت تاب و توان عرض تسلیت

دندان شکست و خون ز لب جد تو چکید
زینب(س) کشید آه و فغان عرض تسلیت

 کنج تنور گشته اگر جای میهمان
خاکستری سری به میان عرض تسلیت

  پای پر آبله، رخ نیلی، دلی غمین
طفلی سه ساله، قد کمان عرض تسلیت

از راس نی چو نغمه ی قران رسد به گوش
اطفال جمله، دل نگران عرض تسلیت

در راه شام و بارغم و کینه و ستم
جز این هزار زخم زبان عرض تسلیت

با یاد ظهر حادثه دریاست چشم تو
دریای خون به وقت اذان عرض تسلیت

با هر که گریه کرد تو هم گریه می کنی
 ما جسم گریه ایم و تو جان عرض تسلیت

آقای من بیا و تقاص از عدو بگیر
حق حسین(ع) را بستان عرض تسلیت

شد گلشنت خزان و حسینت به خون نشست
یابن الحسن(عج) امام زمان(عج) عرض تسلیت



نوشته شده در پنج شنبه 94 مهر 30ساعت ساعت 12:56 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

اهل عالم خبری تازه رسید از خدا، و فدیناه بذبح عظیم
خبر این است فنا شو که بگیری بقا، و فدیناه بذبح عظیم

به فدای تو همه عالم امکان حسین(ع)، جان جانان حسین(ع)
نام تو هست به درد همه عالم دوا، و فدیناه بذبح عظیم

ای تو محبوب خدا رو به سوی قتلگاه،بشو منشق چو ماه
کشته شو کشته که این گونه پسندد خدا، و فدیناه بذبح عظیم

شود از خون سرت قتلگهت بحر خون، ای تو مرد جنون
و تو در خون سر خود بنمایی شنا، و فدیناه بذبح عظیم

مرغ بسمل تویی و دامنت از خون چو یم، عالمی پر زغم
داده ای سر که ز دست تو خدا شد رضا، و فدیناه بذبح عظیم

دست حیرت به دهان عالمیان سر به سر، همه با چشم تر
نه فقط عالمیان‌ بلکه همه ما سوا، و فدیناه بذبح عظیم

هر کجا می نگرم بزم عزایت بپاست، همه جا کربلاست
به تن آدم و عالم همه رخت عزا، و فدیناه بذبح عظیم



نوشته شده در پنج شنبه 94 مهر 30ساعت ساعت 8:40 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

امیر لشکر کفار وقتی شخص شیطان بود
تمام کفر در جنگی علیه کل ایمان بود

زمین کربلا صحرای محشر گشته بود آن روز
میان قتلگه غوغا، کنار خیمه طوفان بود

به سر می زد ز غصه خواهری هفتاد غم دیده
ز چشمان پر از خونش روان خون مثل باران بود

میان قتلگه افتاده بودی پیکری در خون
سرش اما به روی نیزه چون خورشید تابان بود

طنین نغمه ی قران فضا را عطر آگین کرد
سری بالای نیزه بر لبش آوای قران بود

در آن ظهر عطش خورشید آتش بار می تابید
به روی ماسه های داغ پیکرهای عریان بود

زمان آزمایش بود و وقت انتخاب راه
و حق جویی گنه کرده، ز کردارش پشیمان بود

یکی آنجا سرا پا مست دیدار خدا می شد
یکی هم عاشقانه طالب دیدار جانان بود

گروهی رذل تحت سلطه ی ابلیس و اهریمن
گروهی نیز پا تا سر خدا را سر به فرمان بود

میان معرکه آن روز سنگ فتنه می بارید
بلا بعد از بلا، اندوه و رنج و غم فراوان بود

تنی بی سر میان قتلگه در خون خود غلطان
و مدفون زیر صدها نیزه و شمشیر و پیکان بود

تکان می داد وقتی باد گیسویی به روی نی
به پای نیزه خون جاری ز چشمان یتیمان بود

شب از کنج تنوری تا سحر گه نور می بارید
سری از جنس نور آن شب  چو در آن خانه مهمان بود

کلام آخر من این که بعد از واقعه زینب(س)
یکی از چشمهایش خون یکی پیوسته گریان بود



نوشته شده در چهارشنبه 94 مهر 29ساعت ساعت 8:59 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

نمی دانم  چه خواهد شد زمان، در ظهر عاشورا
همه باغ جهان گردد خزان در ظهر عاشورا

تمام دشت از خون حسین(ع) آغشته خواهد شد
و از چشمان زینب (س) خون روان در ظهر عاشورا

حسین ابن علی(ع) آندم نماز سرخ خواهد خواند
سر از پیکر جدا گردد اذان، در ظهر عاشورا

یتیمان حرم، پای برهنه در بیابانها
به روی خار صحراها دوان در ظهر عاشورا

به زیر بار سنگین غم هفتاد و دو مظلوم
قد یک خواهری گردد کمان در ظهر عاشورا

اگر چه اسوه ی صبر است اما زینب کبری(س)
به یک باره دهد از کف عنان در ظهر عاشورا

سر مردان رود بالای نیزه، وای از این غصه
و خواهد خورد بر لب خیزران در ظهر عاشورا

حیا در لشکر دشمن، مثال دُرّ نایاب است
گرفته دست بر معجر زنان در ظهر عاشورا

به شوق دیدن بابا سه ساله دختری غمگین
سوی مقتل روان زانو کشان در ظهر عاشورا

دهد از دست دست خویش در راه وفاداری
یل ام البنین(س) آن  پهلوان در ظهر عاشورا

هوا گرم است و روی ماسه ها نعش شهیدان است
و سرها روی نی بی سایبان در ظهر عاشورا

حسین ابن علی(ع) را آزمونی سخت در پیش است
و او پیروز از این امتحان در ظهر عاشورا



نوشته شده در دوشنبه 94 مهر 27ساعت ساعت 9:1 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

گفت ابراهیم(ع) روزی با خدا
ای توباقی و همه عالم فنا

هستی از حال دل من باخبر
خوب میدانی چه دارم در نظر

کاش من آن روز در نقش پدر
می بریدم گوش تا گوش پسر

تا دلم از داغ اسماعیل(ع) خویش
روز و شب در غصه بود و ریش ریش

تا بگیرم از تو با این انتخاب
اجر و مزدی بی شمار و بی حساب

در جواب او خدا پرسید از او
ای دل تو پاک چون آب وضو

از همه محبوب تر نزد تو کیست؟
اندکی اندیشه کن این عشق چیست؟

گفت: دل لبریز حب احمد(ص) است
آن که محبوب خدای سرمد است

بار دیگر گفتش او را کردگار
غم مخور زیرا تو هستی رستگار

ای تو با من یار از عهد کهن
پرسشی دارم بگو پاسخ به من

هست اسماعیل(ع) تو محبوب تر؟
یا که آل مصطفی (ص) خیر البشر؟

گفت: این عالم همه حیران او
صد چو اسماعیل(ع) من قربان او

گفت: با او آن زمان پروردگار
ای رسول و ای امام آشکار

مرگ اسماعیل(ع) مجنونت کند
راهی صحرا و هامونت کند

دیدگانت را کند لبریز خون
غصه روی غصه ات گردد فزون

غم مخور داغی فراوان پیش روست
سینه پر خون، چشم گریان پیش روست

ظهر عاشورا به دشت کربلا
کشته گردد نور چشم مصطفی(ص)

سر جدا می گردد از جسم حسین(ع)
اشک غم جاری نما از هر دو عین

از سما غم از زمین جوشد عزا
روز عاشورا بلا بعد از بلا

فصل بی آبی فرا خواهد رسید
جای آب از ابر خون خواهد چکید

شط اگر هم معنی صحرا شود
دامنی هم می شود دریا شود!

کربلا صحرای محشر می شود
تیر در حلقوم اصغر(ع) می شود

پای اطفال حرم بر روی خار
چشمشان از غصه و غم اشکبار

قطعه قطعه، پاره پاره، چاک چاک
جسم هفتاد و دو تن بر روی خاک

دامنی پرخون، دلی لبریز غم
خواهری ریزد به سر خاک ستم

پیکری سر تا به پا پر خون شده
زیر نیزه از جفا مدفون شده

کوچه کوچه جمله را بسته به بند
 آل طه را اسارت می برند

ماه را بالای نیزه می برند
پای نیزه ناله ی طفلی بلند

راس هفتاد و دو تن بالای نی
تا چهل منزل نماید راه طی

چون که سرها سنگ باران می شود
طعنه ی دشمن فراوان می شود

کاروانی راهی بزم شراب
دل پر از خون سینه ای پر التهاب

ظلمت و شب، آن سر از جنس نور
فرش؟ خاکستر ، مکان؟ کنج تنور

تازیانه سهم اطفال اسیر
پا برهنه روی خاشاک کثیر

چون که ابراهیم (ع)بشنید این سخن
پاره کرد از غصه در تن پیرهن

هر دو چشمش گشت از غم پر زخون
سوخت سرتا پایش اما از درون

جانش از غم ناگهان بر لب رسید
قامتش در زیر بار غم خمید

آمدش پیغام از پروردگار
ای غمین و داغدار و غصه دار

شد به ما واجب ز تو تجلیل را
پس خریدیم از تو اسماعیل(ع) را

در عوض باید کند رب کریم
جای اسماعیل(ع) یک ذبح عظیم

وعده ی ما کربلا، ذبح حسین(ع)
تا همه عالم شود در شور و شین



نوشته شده در یکشنبه 94 مهر 26ساعت ساعت 8:18 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin