سفارش تبلیغ
صبا

اشک شفق

یاد ایامی که ما عشقی الهی داشتیم
رو به سوی آسمان گاهی نگاهی داشتیم

چون اسیر سیل طوفان های دنیا می شدیم
بی هراس از بیم طوفان جان پناهی داشتیم

سایه ی لطف خدا پیوسته بالای سر است
ما ز جنس لطف حق بر سر کلاهی داشتیم

ده برابر بود پاداش همه اعمال نیک
زود می بخشید ما را  چون گناهی داشتیم

از متاع این جهان دستان ما خالی ولی ...
حال خوش، آرامش و عزّ و رفاهی داشتیم

از سر شب تا سحر بودیم با حق هم سخن
با چنین حالی عجب صبح و پگاهی داشتیم

دست یاری خدا پیوسته ما را یار بود
چون امیر المومنین(ع) میر سپاهی داشتیم

در محاکم حق همیشه جانب ما بود و بس
چون که ما از جنس حق آنجا گواهی داشتیم

شد نوشته سرگذشت ما، ولی با رنگ نور
نقطه هایی نیز با رنگ سیاهی داشتیم

تا ابد باز است راه توبه، باید باز گشت
توبه باید کرد وقتی اشتباهی داشتیم  



نوشته شده در پنج شنبه 95 خرداد 6ساعت ساعت 11:21 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

پیغام خدا برای انسان هستم
روشنگر راه هر مسلمان هستم

گر در طلب چشمه ی ایمان هستید ؟
من چشمه ی پاک دین و ایمان هستم

سر چشمه ی نور و عشق و امیدم من
خورشید هُدا، ماه درخشان هستم

سرسبزی باغ عشق مدیون من است
من فصل بهار هر گلستان هستم

من چشمه ی فیاضم و پایانم نیست
من باعث فیض حی سبحان هستم

شادابی و خرمی ره آورد من است
بر گلشن دین بارش باران هستم

من حیدر(ع) ثانیم که در روز حساب
مانند علی(ع) دلیل و میزان هستم

بر درد بشر اگر شفا می خواهید
بر درد شما دوا و درمان هستم

خوانده است نبی(ص) مرا یکی از ثقلین
بر اهل زمین شمع فروزان هستم

من جز سخن حق به لبم نیست سخن
حق گویم و حق جویم و فرقان هستم

شیوا و رساست آنچه می گویم من
حیدر(ع) صفتم، بسی سخندان هستم

در روز حساب میزبان خواهم بود
امروز اگر که بر تو مهمان هستم

من ترجمه ی ساده ی آل اللهم(ع)
پیغام خدا، کتاب قران هستم



نوشته شده در یکشنبه 94 بهمن 4ساعت ساعت 2:2 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

خاتون قم ز داغ غمت سوخت جان ما
رفتی و رفت از غمت از تن توان ما

ای بانوی کرامت و تقوا ز داغ تو
شد خانه ی عزا دل پیر و جوان ما

رفتی و رخت غم به تن ماسوا شده
رنگ عزا گرفته تمام جهان ما

ار ماذنه نوای عزا می رسد به گوش
شد روضه در عزای تو حتی اذان ما

با تو فصول سال یکایک بهار بود
حالا تمام سال ز داغت خزان ما

چشمان ما ز داغ تو دریای خون شده
بارانی است در غم تو آسمان ما

ما سا کنان کوی غمت تا به روز حشر
شادی گشود بال و برفت از میان ما

از حال شیعه گر که بپرسد کسی ز لطف
در شهر غم به کوچه غصه نشان ما

یک کاروان دل از پی تابوت تو روان
راهی به سوی قم شده این کاروان ما



نوشته شده در چهارشنبه 94 دی 30ساعت ساعت 8:6 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

آن که با ظلم و ستم غصب ولایت کرده است
بر خدا و بر رسول(ص) او خیانت کرده است

صورت زهرا(س) ز ضرب سیلی او نیلی است
او به دخت احمد مرسل(ص) جسارت کرده است

گشته با کردار خود مغضوب ذات کبریا
در عوض اهریمن ابراز رضایت کرده است

بغض او در سینه از روز غدیر آغاز شد
بر ولای مرتضی(ع) عمری حسادت کرده است

هر چه بدعت هست در دین جمله از کردار اوست
در تمام عمر خود با دین عداوت کرده است

گر چه خود را پیرو ختم رسالت خوانده است
در عمل او دشمنی ها با رسالت کرده است

راه دین را منحرف کرده به سوی گمرهی
هر چه بوده در توان او  خباثت کرده است  

کرده حق اهل بیت طاهرین(ع) را غصب او
دشمنی با خانه وحی و طهارت کرده است  

بارها از روی بغض و کینه، بی شرم و حیا
بر رسول(ص) و خاندان او اهانت کرده است

دشمن آل علی(ع) بوده است از روی عناد
سخت بر ابلیس ابراز ارادت کرده است

بوده است او پیشوای گمرهان و مفسدان
پیروانش را سوی آتش هدایت کرده است



نوشته شده در یکشنبه 94 آذر 29ساعت ساعت 1:17 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

با لگد در زدند، گفتم کیست؟
چند نامرد خیره سر بودند

همه ی دشمنان آل رسول(ص)
آن طرف روبروی در بودند

بهر غصب ولایت حیدر(ع)
متحد گشته، هم نظر بودند

و از آنها نفاق می بارید
همه از هم پلید تر بودند

همگی در رذالت و پستی
عامل هر فساد و شر بودند

باطن جملگی چو حیوان بود
و فقط  ظاهراً بشر بودند

چشمشان کور بود از اول
گوشها هم همیشه کر بودند

نزد ابلیس درس می خواندند
درس خود را همه ز بر بودند

همه در منجلاب گمراهی
غرق تا فرق موی سر بودند

زشت روی و کریه و بد منظر
همه از نور بر حذر بودند

در زمین نیست بدتر از آنها
هر یک از دیگری بتر بودند

همه در راه نشر دین خدا
به یقین مانع و سپر بودند

همه آفت برای نوع بشر
علت اصلی ضرر بودند

همه بودند دشمن خورشید
دشمن اختر و قمر بودند

همه در کفر و بدعت و پستی
ایده پرداز و نام ور بودند

راه دین منحرف شد از آنها
بله، اینگونه باهنر بودند

جملگیشان حرام زاده و پست
نا به اصلان بی پدر بودند

روحشان تار بود و ظلمانی
همگی دشمن سحر بودند

از عذاب الیم روز حساب
شک ندارم که بی خبر بودند

آن جماعت مرا بیازردند
و به این کار مفتخر بودند

لعن و نفرین نثارشان بادا
خاصه آنها که پر شرر بودند



نوشته شده در شنبه 94 آذر 28ساعت ساعت 7:11 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

فکر تو به هرجاست ولی پیش خدا نیست !؟
اما به خداوند خدا از تو جدا نیست

با عشق خدا بافته سجاده ی زر دوز
جایی به از این جایگه ذکر و دعا نیست

هرجاست حواس تو خدا نیز همان جاست !
ای دوست بگو حضرت الله کجا نیست ؟

تسلیم به فرمان خدا هستی اگر تو
این کار تو نزد عقلا هیچ ریا نیست

طاعات تو بوده همه در حد کفایت
صد شکر که یک رکعت تو هیچ قضا نیست

گفتی که نمازت همه چون سرعت نور است
در راه خدا سرعت مذکور خطا نیست !

یا سجده ی سهو است و یا رکعت آخر
در کار خدا صحبتی از چون و چرا نیست

وقتی به غم  وام گرفتار و اسیری
در خانه ی محبوب کسی چون تو گدا نیست

با قسط عقب مانده شد ار فکر تو مشغول
شد وقت اجابت به از این هیچ دعا نیست

خوش باش اگر در پی یک لقمه حلالی
در اوج صفایی چه کسی گفته صفا نیست ؟

گر شیعه ای و نام تو در دفتر عشق است
خوش باش که پاداش تو جز شمش طلا نیست

فردوس برین آرزوی اهل جهان است
آنجا که به جز جایگه اهل ولا نیست



نوشته شده در چهارشنبه 94 شهریور 11ساعت ساعت 11:41 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

زندگی یعنی لبی پیوسته خندان داشتن
طعم قطاب و گز و نوقا و سوهان داشتن

جنگ باید کرد دائم با هوای نفس خویش
زندگی یعنی عدویی مثل شیطان داشتن

زندگی یعنی تحرک، زندگی بالندگی است
زندگی یعنی که حالی همچو باران داشتن  

ابر بی باران شدن یعنی بسی بی عرضگی
زندگی یعنی خروش رعد و طوفان داشتن

دوری از یاران صدیق آفت جان شماست
زندگی یعنی هوای کوی یاران داشتن

رهرو بی رهنما ره سوی گمراهی برد
زندگی یعنی چراغی مثل قران داشتن

بر سر پیمان خود ماندن، دلیل زندگی است
زندگی یعنی که با حق، عهد و پیمان داشتن

زندگی بر اهل ایمان هست شیرین چون عسل
هست زیبا زندگی با شرط ایمان داشتن

چون دل بشکسته محبوب خداوند جلی است
زندگی یعنی دلی لرزان و ترسان داشتن

خانه ی دل مسکن و ماوای هر بیگانه نیست
زندگی یعنی که یاری مثل سلمان داشتن

چون که با یک گل نمی آید بهار ای دوستان
زندگی یعنی در این دنیا گلستان داشتن

زندگی یعنی رضایت، زندگی یعنی خوشی
مُرد آن  افسرده با ملک سلیمان داشتن

در شب تاریک، مردن بهتر است از زندگی
زندگی یعنی که خورشیدی فروزان داشتن

در صفات مرد مومن، نیست حرف از سرکشی
زندگی یعنی که بر حق سر به فرمان داشتن

زینت هر مومنی دست سخاوتمند اوست
زندگی یعنی  سخا و جود و  احسان داشتن

کاش گل می کرد روی غنچه ی لب یاعلی(ع)
تا به ذکر یا علی(ع) صد جلد دیوان داشتن



نوشته شده در دوشنبه 94 مرداد 26ساعت ساعت 12:52 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

عید آمد و ماه رمضان بار سفر بست
با شور و شتاب و هیجان بار سفر بست

اوقات اذان وقت خدایی شدنم بود
اوقات خوش و وقت اذان بار سفر بست

هنگام سحر نامه ی اعمال به دستم
افسوس ولی نامه رسان بار سفر بست

تنها عطش دیدن دلدار مرا کشت
لب تشنه و تب دارم و جان بار سفر بست

می خواند به بالای سرم مرثیه خوانی
عید آمد و آن مرثیه خوان بار سفر بست

با عشق، شود پیر جوانتر ز جوانان
هر پیر جوان گشت و جوان بار سفر بست

چون صاعقه ای  آمد و چون برق گذر کرد
یک باره همه وقت و زمان بار سفر بست

از روز ازل در حرکت عالم هستی است
یعنی ز ازل هر دو جهان بار سفر بست

آن کس که دلش زنده شد از عشق، بماند
هر چند که بی نام و نشان بار سفر بست

ایام به کام است و بهاری است دل ما
هر چند که ماه رمضان بار سفر بست



نوشته شده در چهارشنبه 94 تیر 24ساعت ساعت 11:31 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

مستم و سرخوشم از جام شرابی ویژه
منم آباد، شدم چون که خرابی ویژه

بارش رحمت حق گر چه ندارد وقفه
خوش تر آن باد که بارد ز سحابی ویژه

آن طریقی که به جنت برساند ما را
به یقین هست فقط  راه صوابی ویژه

رهبری را بگزین در ره مقصود که حق
بهر او باز نموده است حسابی ویژه

کیست این رهبر فرزانه که حق وصفش را
گفته با فن کتابت به کتابی ویژه

خواستی گر ببری نام چنین رهبر را
شستشو ده تو دهان را به گلابی ویژه

مرکز دایره وحدت ما نیست جز او
اعتصامی علوی حول طنابی ویژه

هست چون بعد نبی(ع) مایه ی آرامش خاک  
با قدومش شده این خاک، ترابی ویژه

شرط مقبولی طاعات جز او نیست کسی
شیعگی کن و سپس مزد و ثوابی ویژه



نوشته شده در سه شنبه 94 تیر 23ساعت ساعت 8:22 صبح توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

شب قدر است امشب یک شب بسیار رویائی است
تمام لحظه ها امشب برای من تماشائی است

شب ذکر و مناجات و دعا و آرزومندی
شب تا صبح بیداری، شبی تا صبح نجوائی است

شب توبه، شب تجدید در گفتار و در کردار
شب آغاز خوشبختی، پر از امید و فردائی است

شب رحمت، شب غفران، شب تقسیم گوهرها
شب تا صبح بارانی، شب تا صبح دریائی است

شب قدر است تا ارواح ما از نو شود زنده
نفس های بنی آدم همه امشب مسیحائی است

شب امداد مسکین و شب دلجویی ایتام
مشو غافل که امشب بهترین وقت تسلائی است

شب قدر است تا قدری خدایی تر بیاندیشم
و نام قدر بر این شب، چه نام با مسمائی است

من امشب تا سحر با کردگارم هم سخن هستم
شب با حق سخن گفتن، شب بسیار زیبائی است

خودم اینجا، دلم در جنت الماوا کند پرواز
درون سینه ی لبریز عشق من چه غوغائی است

فقط بیدار می مانند تا وقت سحر بعضی !!!
چه سودی غافلان را؟ چون که امشب صبح دانائی است

ز نور آل احمد(ع) تا سحر گه نور می گیرم 
شبی آکنده از نور و شب رشد و شکوفایی است

 شب قدر است، امشب تا سحر گه یا علی(ع) گویم
علی(ع) معنای قدر است و شبم امشب تولائی است

شب قدر است از چه سوره ی کوثر به لب دارم؟
نمی دانم ! گمانم حالم امشب حال زهرائی است

تولا داشتن یک بال پرواز است تا جنت
و بال دیگر پرواز یک قلب تبرائی است ...



نوشته شده در پنج شنبه 94 تیر 18ساعت ساعت 12:14 عصر توسط علی اسماعیلی وردنجانی| نظر بدهید

طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin